مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

میرفت و میکشید این دل پر شراره را

استاد محترم امروز بعد ازدرس خداحافظی کردند و به سفر حج مشرف شدند، پس تا یک ماه باید با استاد جایگزین سر کنیم. وقت رفتن دل من هم همراه استاد راه افتاده بود و میرفت. هر چه خواستم جلویش را بگیرم و بگویم نرو، دیدم نمیشود، نه تنها دل، که همه ی وجودم را حسی غریب فرا گرفته بود، انگار من هم داشتم بار سفر را میبستم، لحظه چشم روی هم گذاشتم و گفتم : السلام علیک یا رسول الله.

ولی افسوس که سفر ما نه یک ماه که چشم بر هم زدنی بیش نبود.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۳٠
تگ ها : عمومی

چند اتفاق

قصد داشتم هر روز اینجا هر روز بنویسم، اما چند روزی بود که آخر شب وقتی میخواستم سرم را روی بالش بگذارم تازه یادم می آمد که باید مطلبی مینوشتم، البته در این فراموشی اینترنت کم سرعت هم بی تاثیر نبود. شکر خدا هرچند اصل عمل فوت شد ولی قضای آن واجب نیست.

+

تازگی ها فکر میکنم مردی که ورزش نمیکند مرد نیست. بعد به خودم میگویم این هم از ان حرف های افراطی هست، بعد کمی با خودم یکی به دو میکنم، ولی نه، انگار همچین هم بی ربط نیست، مرد بی ورزش مثل ماشین بدون روغنه، امروز حسابی روغن کاری شدم.

+

برای ارائه چند پیشنهاد و انتقاد یک ربع از مدیریت محترم وقت گرفتم، اول کمی سرد بود ، اول پیشنهادات رو گفتم، کم کم که بیشتر حرف میزدم مشتاق تر میشدن، انتقاد ها رو هم آخر کار گفتم، انتقادهای تند رو هم آخر کار گفتم، بعد دیدم هر چی بیشتر حرف میزنم خوشحال تر میشن، وقتی انتقاد های تند رو گفتم با هم خیلی ریلکس تر شده بودیم، میخوام بگم که اگه حرف منتطقی باشه اینجور اثر میزاره. در مجموع حرفام رو قبول کردند.

+

نمیدونم واژه درس خارج از چه زمانی و چطوری بین طلاب رایج شده که وقتی در جواب هر کس از ما میپرسه "الان چی میخونی؟"، میگیم " درس خارج"، با تعجب چشماش رو گرد میکنه و میگه : یعنی باید برین خارج کشور؟

بعد ما هم باید کلی توضیح بدیم که خارج کشور کجا بود؟ منظور از "خارج" ، خارج از متن هست و لا غیر.( یعنی درسی که از روی کتاب خاصی نیست بلکه حالت تحقیق و پژوهش داره.

+

دیدن این وبلاگ با اینترنت اکسپلورر لذت بیشتری دارد.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها : عمومی

برائت عقلی است یا عقلایی

درس اصول آیه الله شهیدی هرچقدر دقت کردم دیدم از به جای استفاده از کلمه برائت عقلی از لفظ برائت برائت عقلایی استفاده مینند، بعد از درس از ایشان سوال کردم که جرا از عبارت برائت عقلایی استفاده میکنید؟

فرمودند : بنده برائت را عقلایی میدانم نه عقلی و قاعده قبح حقاب بلا بیان را صحیح و تام نمیدانم.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٩
تگ ها : اصول فقه ، نکته

امروز در کلاس درس

قدیمی ها میگفتند که عدالت تو کلاس درس هم باید رعایت بشه، مثلا اگه اکثر بچه ها باهوش هستند ، اول استاد باید وقت برا بچه های با هوش بزاره تا زودتر بتونن به کاراشون برسن و پا سوز بقیه نشن، و بعد برا چند نفر بقیه که کم هوش ترند وقت بزاره.

 ما یه کلاس داریم روزای یکشنبه به نام " نقد وهابیت "، اونم دقیقا ساعت سه بعد از ظهر، در نتیجه منی که تا صبح تا ظهر کلاس بودم باید دو و نیم بعد از ظهر از خونه بزنم بیرون، امروز  یکی از همکلاسی ها بعد از یه ربع تاخیر اومد سر کلاس نشست، ولی چه نشستنی،؟ کاش تو خونه مونده بود و هیچ وقت نمیومد کلاس، از هر جهت معلوم بود که از درسهای قبلی چیزی متوجه نشده، دقیقا صندلی اول و روبرو استاد نشست وقتی استاد درباره عقل گرا نبودن وهابیت حرف میزد اینا یه سوال خیلی پرت و دور از بحث مطرح کردند که اگر من جای استاد بودم حتما یه چیزی بهشون میگفتم، بعد هم چند تا سوال عجیب و غریب و مسخره مطرح کرد که کلی از وقت کلاس رو تلف کرد، اولین بار بود که نسبت به یه همکلاسی همچین حس بدی بهم دست داده بود ، بعد از کلاس دیدم نمیشه من به این یکی هیچی نگم، جلو رفتم و بهش گفتم : شما پایه چندمی؟ طرف که فهمیده بود باید منو بپیچونه به شوخی گفت : پایه اول. ( در حالی که تو اون کلاس فقط طلاب پایه هفت به بالا میتونن شرکت کنن)

منم یه جوری که بهش بر نخوره گفتم : خب همون پایه اول هم زیادته. آخه این چه سوال بی ربطی بود که پرسیدی؟ اونم فورا دوزاریش افتاد تا جلسه ی دیگه بیشتر حواسشو جمع کنه،

+ این اولین دفعه ای بود که مجبور شدم به یه همکلاسی چنین حرفی بزنم.

+از امروز تصمیم گرفتم تا کامنت جدیدی نبینم پست تازه ای ننویسم.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٤
تگ ها : عمومی

قوانین خودساخته

میگفت : من همه جور امکانات برا بچه ام فراهم کردم، بهترین امکانات ورزشی تفریحی و اموزشی.

من : اینو راست میگفت.

میگفت : بچه ام تو بهترین مدرسه درس میخونه

من : اینو هم راست میگفت

میگفت : تو تربیتش خیلی دقت کردم، ما تو خونه نه دعوا داشتیم نه بددهنی نه اختلاف نه اعتیاد نه مال حروم و ....

من : اینو هم راست میگفت

میگفت : خیلی مواظب بودم با کی دوست میشه، همکلاسیاش کی هستن، و...

من : بازم راست راست میگفت.

میگفت : همیشه بهتریم معلم ها رو براش گرفتم ، من و مادرش هم اهل نمازیم و ...

من : اینو هم راست میگفت

میگفت : ولی با این همه دقت و زحمت بازم بچه ام منحرف شده، فلان و بهمان میکنه و ...

من : اینو هم راست میگفت. بچه منحرف شده بود.

میگفت : حالا نمی دونم مشکل کار از کجاست. چرا این بلا سرم اومد؟ چرا دسته گلم پژمرده شده ؟

من : خب میدونی چیه؟ روش تربیت شما روشی بوده که قاعده و قانونش رو خودت طراحی کردی و ساخته ذهن خودت بوده، ولی اگه روش تربیتی شما همونی بود که خدای بزرگ  میگفت اونوقت میدیدی که با نصف همین زحمت ها چه دسته گلی تحویل جامعه میدادی.

گفت : مثلا ؟

گفتم : همین که ماهواره تو خونه داری، همین که محرم و نامحرم تو خونه شما قاطی پاتی میگردن، همین که به جا این که گاهی ببریش زیارت امام رضا علیه السلام دائما میبریش جایی که نباید ببری، همین که  دلت نمیاد بچه هات رو برا نماز صبح بیدار کنی و میگی بزار راحت باشن و ... ، همین قواعد خودساخته حضرتعالی ، همین قانونهای بی سر و تهی که اسمش رو گذاشتی روش تربیتی من، همین تکیه بر عقل ناقص خودت ، همین غروری که حاضر نبودی اون وقتها از مشورت بزرگان استفاده کنی .... همینا بود که بچه ات رو بدبخت کرد و سر تو رو به سنگ کوبید. حالا فکر کن به جا من پیغمبر خدا – صلی الله علیه و اله – بود، برا همچین جوونی که تو داری چکار میشه کرد؟

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٠
تگ ها : متن ادبی

به قول ادبا : تکرار ممل و ایجاز مخل

دوشنبه شب ها بعد از نماز مغرب تا حدود هشت و نیم شب کارگاه روایتگری داریم، دیشب وقتی استاد محترم شروع به بحث کردند ، جوری شروع به بیان مطلب کردند که ابتدا فکر کردم میخوان مطلب جدیدی رو مطرح کنند ، کلاس از نیمه گذشته بود که که فهمیدم همه ای مطالب رو سال قبل فرموده بودند، وقتی بهشون گفتم که اینا رو سال قبل مطرح کردند، استاد تعجب کردند ، چند نفر دیگه هم با من همراهی کردند و به استاد محترم گفتند که اینا رو قبلا گفتند، استاد میخواستند  بحث جدید رو شروع کنند که متاسفانه وقت کلاس تموم شده بود. البته برای یادآوری و به عنوان مقدمه ای برا بحث آینده بد نبود ولی با این وقت کم چه جای طرح مباحث تکراری ؟

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩
تگ ها : عمومی

یک مکالمه تلفنی مفید

با حاج عمو تلفنی صحبت میکردیم، قبلا ازشون خواسته بودم اگه اشکالی در مطالب دیدند حتما بهم بگن، لطف کردند و چند تا نکته خوب رو  تذکر دادند، بعد گفتم وبلاگ نویسی یعنی خلاصه کردن ده صفحه نوشته در یک صفحه و یک صفحه در سه خط ، اونم باید هر روز بنویسی تا نویسنده حساب بشی.

+ کلا یکی از ضعف های وبلاگ نویسهای مذهبی تولید محتوای مناسب و روزانه هست، صرف طراحی یک لوگو یا عکس مذهبی ، یا مثلا کپی کردن چندین صفحه حدیث و روایت ، کاری هنری محسوب نمیشه، امروز چیزی که نیاز هست، تولید محتوای هنری ، هست مخصوصا که ادم باید هر روز بنویسه تا با مخاطب بهتر و بیشتر گره بخوره و ....

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸
تگ ها : عمومی

در سفر های تبلیغی چه بگوییم؟

یک مبلغ در سفر تبلیغی چه باید بگوید؟ موضوع سخنش چه باشد؟ این نوشته یادگاری روزهای تنهایی مدرسه حقانی هست، روزهایی که در طبقه سوم بودم و درب حجره ام روبروی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها باز میشد، روزهایی که لباسهامون رو      رو ی پشت بام مدرسه پهن میکردیم و هر از گاهی میدیدیم لباسهامون رو باد برده، روزهایی که جز کتاب و مطالعه و یه کلاسور و یه عبای قهوه ای دل مشغولی دیگه ای نداشتم، روزهایی که از همون طبقه سوم کل حیاط مدرسه رو دید میزدم و جز برا نماز و کلاس پایین نمیومدم. روزهای یک حجره 6-7 متری که منو و احمد با هم بودیم و در اوقات فراغت ساعتها درباره همه چیز حرف میزدیم.

چیزی که باعث شده بود این مقاله رو بنویسم سفر تبلیغی بود که به همراه عده ای از طلاب در قالب طرح همکاری حوزه و اموزش و پرورش برای تبلیغ در مدارس استان فارس عازم شیراز شدیم، در طول برنامه ، کاغذی رو به دستمون دادن و یک سری موضوعات جذاب اما کم اهمیت رو بهمون پیشنهاد کردند که تو مدارس در حول و حوش اینها صحبت کنیم، از سطح فکر کسانی که اون پیشنهادات رو داده بودند ناراحت شدم و این مقاله را نوشتم، کوتاه و گویا.

ادامه مطلب   
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۸

وقتی باید سوالتو بلند بپرسی

# کلاس منبع شناسی و روش تحقیق بود، بغل دستی با صدای ضعیفی سوالی پرسید، استاد انگار نگرفت سوال دقیقا چی بود، یه بار دیگه سوالشو تکرار کردف استاد بازم مطلب دیگه ای رو توضیح داد.

به استاد شک کردم که نکنه همین جوری داره چیزی میگه تا از زیر مطلب در بره، سوال دوستم رو بلند تر و واضح تر برا استاد گفتم، استاد جواب درست و کامل داد. بعد با خودم گفتم : خوب شد پرسیدم و الا بغل دستیم و باقی رفقا نسبت به استاد بد بین میشدن.

 # وقتی تو کلاس درباره "میته" و "عدم تذکیه" و استصحاب اونها سوالی رو پرسیدم استاد با سوال دیگه ای بهم جواب دادند ، یعنی سوال دیگه ای رو ازم پرسیدند. کمی طول میکشید تا جواب استاد به ذهنم بیاد ، به همین خاطر گفتم بلد نیستم. بیرون کلاس وقتی سوال دیگه ای رو برای استاد مطرح کردم که از مطلب کتاب بالاتر بود ، استاد مکث طولانی کرد، بعد دیدم خوشحاله که هم مطلب کتاب رو فهمیدم و هم اشکال مطلب کتاب رو. منم خوشحال شدم از خوشحالی استاد .

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦
تگ ها : عمومی

یادنامه چند تن از علما

مشاهده یادداشت خصوصی

ادامه مطلب   
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤

یک بررسی تبلیغی

محرم سال 1386 وقتی از سفر تبلیغی خود به یکی از مناطق استان فارس برگشتم ، از سوالاتی که  به همراه داشتم بررسی زیر را انجام دادم .  نتایج ان هر چند تقریبی است ولی ولی دیدن آن خالی از لطف نیست

ادامه مطلب   
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤
تگ ها : تبلیغ

لذت درس با اخلاق

کلاسهای درس خارج ما همراه با قیل و قال های فراوان هست، 6 – 7 نفر بیشتر نیستیم و دور یه میز مستطیل شکل مینشینیم و با استاد به راحتی و ازادانه بحث میکنیم. امروز وقتی یکی از رفقا به شدت با استاد بحث میکرد جمله ی جالبی از زبان استاد شنیدم، شاید اشتباه میکردم، بیشتر دقت کردم تا بهتر بشنوم ، نه اشتباه نبود ، استاد در پاسخ شاگرد میفرمودند : آقای من دقت کنید .... اقای من توجه کنید به .... . آقای من این جمله

فقه با اخلاق زیبایی دیگری داشت، لذتی که قابل وصف نیست،  کم کم وقت نماز مغرب هم نزدیک میشدکلاس تمام شد ولی صدای استاد همچنان همراه من بود.

..........

حاشه : استاد محترم علاوه بر این که میان سال هستند تحصیل کرده حوزه نجف و اواخر دوره ی فقه ایت الله خویی ره را هم درک کرده اند.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها : عمومی

سه نظر مختلف

یکی از دوستان ما اعتقاد داره که طلاب باید نسبت به همه ی رشته های حوزوی و علوم و فنون وابسته به اون و کلا هر چیزی که مربوط به تبلیغ و فهم دین و ... میشه اشراف و اطلاع داشته باشن، ولی یکی دیگه از دوستامون معتقده که در حوزه فقط کسایی به جایی میرسن که تو یه رشته تخصصی کار کنن و دنبال چیزای دیگه نباشن، مثلا فقط فقه بخونن و یا فقط فلسفه و یا فقط تفسیرو... ، ضمنا همین نفر دوم حاضر نیست سر درس استادی که هم فلسفه درس میده و هم فقه درس میگه بره، آخه فکر میکنه این جور ادما خیلی موفق نیستند. نه فقهشون بدرد میخوره و نه فلسفه شون.

اما نظر سومی هم وجود داره که میگه : هر طلبه ای باید در حد متوسط ، یا متوسط به بالا ،نسبت به همه ی علوم اسلامی اشراف داشته باشه، فقه فلسفه، تفسیر کلام ادبیات و ... ولی از بین این رشته ها با توجه به وظیفه و استعداد خودش، یکی یا دوتا رو انتخاب کنه و روی اون رشته بیشتر کار کنه، نه این که فقط یه رشته رو بخونه و باقی رشته ها رو کلا ببوسه و  بزاره کنار. شما اگر به شخصیت هایی نظیر امام خمینی شهید مطهری علامه طباطبایی علامه جعفری ایت الله خویی محقق نایینی ایت الله بهجت ایت الله میلانی ایت الله شاه ابادی ایت الله جوادی  املی ایت الله وحید خراسانی علامه حسن زاده املی و بسیاری دیگر از بزرگان نگاه کنید حتما حرف گروه سوم رو تصدیق میکنید.

البته بعضی از خواص میتونن در همه رشته ها سر امد باشند.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها : عمومی ، مباحثه

اصول فقه یا اصول استنباط

نمیدانم اولین بار چه کسی کلمه فقه را به اصول اضافه کرد و کلمه اصول فقه را ساخت ولی این اصول در حقیقت اصول استنباط هست نه فقط اصول فقه، یعنی اگر کسی در تفسیر یا کلام و یا حتی فلسفه بخواد منابع دینی رو مورد بررسی قرار بده باید به یک سری اصول اشراف تام داشته باشه، اصولی که به او قدرت استنباط بده، بنابراین این که در تعریف اصول فقه گفتند "اصولی که ما را به احکام فرعیه میرساند" فقط ناظر به بخشی از خاصیت و فایده ی علم اصول است نه تمام فواید این علم، چون این علم شریف در تفسیر و سایر علوم کاربرد زیادی داره.

حاشه : بله اگر منظور از فقه معنای عام اون یعنی مطلق فهم باشه این اشکال وارد نیست.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢
تگ ها : اصول فقه ، نکته

من کیستم؟

عصر جمعه به اخر رسیده بود و با رفقا از کوه خضر برگشتیم خونه ، همین که با ماشین تو کوچه پیچید دیدم جلو بعضی خونه ها دسته دسته آدم وایسادن، گفتم حتما عروسی و عزایی در کاره که اینقدر کوچه شلوغه، با رفقا اومدیم خونه و برا کار دیگه ای لازم بود مجددا بریم بیرون، خانواده گفتند که الان تو کوچه دعوا بود، فهمیدم که اون شلوغی برای تماشای دعوای دیگران بودهوقتی از خونه اومدم بیرون و خواستم سوار ماشین بشم با خودم گفتم کاش میرفتم جداشون میکردم،

بعد به خودم گفتم اخه به تو چه.

گفتم خب بالاخره خدای نکرده شاید یکی بزنه چشم یکی رو کور کنه، اونوقت یه خانواده یه عمر بدبختی میکشن.

به خودم جواب دادم:

آدمای مهمتر از تو هستند.

گفتم : از کجا معلوم؟ خیلی آدم مهم ها هم هستند که فقط تماشاچی هستند و بخاری ازشون در نمیاد

گفتم : اصلا شاید دعوای خانوادگی باشه و تو این جور مواقع بهتر اینه که کسی مداخله نکنه ، از قدیم گفتن: پدروپسر، یا زن و شوهر دعوا کنن و احمقا باور کنن.

گفتم : خب اتفاقا این جور دعواها بیشتر شایسته ی کمک کردن هستند. اگه فقط دعاو تو خونه بود حرفت درسته ولی وقتی دعوا تو کوچه و خیابون کشیده میشه اتفاقا باید زود تر دعوا رو جمع کرد تا آبروشون نره.

تو ذهنم با خودم بحث میکردم ماشین رو انداختم دقیقا از جلو در همون خونه ای که توش دعوا شد رد شدم تا بلکه کمی حواسشون پرت بشه و کوتاه بیان.

امروز پشیمون بودم که چراجلو نرفتم و ببینم قضیه چیه. کاش بینشون رو اصلاح کرده بودم. شاید تازگی ها محتاط شدم؟

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها : عمومی

همین یه خط رو بیشتر نفهمیدم

از مجموع دعای کمیل فقط یک جمله رو میتونم ادعا کنم که خوب فهمیدم اون هم عبارت :

" کم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته " هست

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها : متن ادبی

مهمترین نیاز روستای شما

دخترک 6- 7 سالی بیشتر نداشت، خنده رو و بذله گو، هر روز چادر گل گلی که یه کم هم براش بزرگ بود سرش میکرد و میمومد کلاس قرآن، چهره ی معصومانه و آفتاب خورده ای داشت، فصیح و سریع حرف میزد ولی خطش تعریفی نداشت، هر روز یه مشق بهشون میدادم، یه روز نقاشی  یه روزخطاطی ، یه روز پیدا کردن حدیث و گاهی هم انشاء.

موضوع انشای اون روز این بود : مهمترین نیاز روستای شما چیست.؟

نوشته بود : روستای ما نیازهای فراوانی دارد ولی من فکر کنم مهمترین نیاز روستای ما یک امامزاده هست تا ما بتوانیم به انجا برویم و زیارت کنیم ... .

جالب این بود که هیچ کس هم تو کلاس از این حرفش تعجب نکرد.

پ ن : حدس میزدم گوینده ی خوبی میشه، یه روز به خاطر حفظ کردن یه سوره ی قرآن یک جلد کلام الله مجید بهش جایزه دادم.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/۸
تگ ها : عمومی

وقتی همه چیز فرو میریزد

همسفر کربلا بود ، چهارپنج سالی از من بزرگتر نشون میداد، خیلی با وقار و متین بود، هنوز ازدواج نکرده بود و کسی  رو هم نداشت ولی خیلی قوی و با اراده به نظر میومد،

وقتی دید دور و برم خلوت شده و کسی نیست جلو اومد و گوشه چادرش رو جلو صورتش گرفت و گفت : ببخشید سوالی داشتم، گفتم بفرمایید... .

همین جور که سرم پایی نبود سوالش رو جواب دادم ولی همین که خواست خدا حافظی کنه انگار بند دلش پاره شد، دیگه توان حرکت نداشت، اون همه استقامت و وقار خورد شد و ریخت زمین، اشک تو چشمش حلقه زد، کمی مکث کردم تا به خودش مسلط بشه ، باز هم نمی خواست من بفهمم که بغض کرده، منم به روی خودم نیاوردم و منتظر حرفاش بودم، خودشو که جمع و جور کرد گفت : حاج اقا بابای من فلجه ، ده سال همه کارهاش رو خودم انجام دادم، حمام غذا و ...  به همین خاطر مریض شدم ... حالا میتونم تا حرم امام حسین بیام ؟

حالا نوبت من بود که با شنیدم این جمله فرو بریزم،

 فرو ریختم.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧
تگ ها : متن ادبی

چشم نمی بیند ولی دل گواهی میدهد

بچه بودم، شاید 13 ساله، تیز پا وخرد قواره، با پسر عموم داوود رفتیم فوتبال، ظهر که برگشتیم خونه همه دور سفره نهار جمع بودیم که داوود به شوخی گفت : امروز تو زمین فوتبال دعوا شد، من گفتم شوخی میکنه، مادر به هر دوی ما مشکوک شد و منتظر قرائن و اطلاعات بیشتر بود، داوود هم م پیازداغش رو بیشتر کرد و گفت: تو دعوا یه سیلی هم به فلانی ( یعنی من) زدن، باز هم من گفتم شوخی میکنه. مادر چهار چشمی تو چشمام زل زد و بعد از مکثی گفت : الهی دستش بشکنه، جای چهار تا انگشتاش تو صورتت مونده.

در حالی که :

1- اصلا دعوایی نشده بود

2 - اصلا من سیلی نخورده بودم

3 - و اصلا جای انگشتی تو صورت من نبود.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
تگ ها : عمومی

شم فقهی همون استحسانه؟

تو یکی از پست ها مطلبی درباره شم فقهی نوشته بودم، برا بعضی ها سوال پیش اومده بود که شم فقهی یعنی چی؟ این همون استحسان اهل سنت هست؟

لازمه توضیح بدم که شم فقهی برداشتی محتوایی از مجموعه ای از احادیث ، ایات و ادله فقهی هست هر چند به اون تصریح نشده باشه، مثلا این که" الصلوه لا تترک بحال" ( در هیچ حالتی نماز ترک نمی شود) مقتضای استنباط از مجموع ادله صلوه هست هر چند در این خصوص هم حدیثی  نباشه.( البته گویا در این مساله روایاتی هم وجود داره که  گویا در سندش اشکالی هست)

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
تگ ها : فقه ، نکته

تو مسافرت هایی که داشتم

هیچی مثل خنکی آب فرات به دل آدم آتیش نمیزنه

.

.

 هیچی مثل گرمای آفتاب سوزان نجف دل آدم رو خنک نمیکنه.

از ما گفتن بود.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها : متن ادبی

تشبیه در احادیث و دقت در وجه شبه

پای صحبت های سخنران بودم و داشت حدیث معروف المومن کالجبل الراسخ رو میخوند و توضیح میداد که مومن مثل کوه هست، بعد هم ادامه میداد که 7 – 8 تا خاصیت مهم داره که مومن هم باید داشته باشه مثلا کوه دارای منافع هست پس مومن هم باید به دیگران نفع برسونه، در کوه معادن و ... هست مومن هم باید تو دلش پر از معارف باشه، کوه به همه چیز اشراف داره و مومن هم باید به همه چیز اشراف داشته باشه و ... .

ولی این نحوه استفاده کردن از حدیث شریف محل اشکاله چون در تشبیه مومن به کوه ، وجه شبه ، یعنی همون وجه مشترک مورد نظر حدیث ، فقط استحکام و احساساتی نبودن مومن مد نظر هست لذا در ادامه حدیث میفرمایند : لا یحرکه العواصف ( ترجمه کامل : مومن مانند کوه هست که بادهای سخت و تند نمی تواند او را حرکت دهد)

بنابراین سایر شباهت ها مورد نظر حدیث شریف نیست و چنین استفاده هایی شاید استحساناتی بیش نباشد.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٧/۳
تگ ها : حدیث

زنگ املا

این عکس حرف میزند !!!

عکس از سایت ساجد

این عکس خیلی حرف میزند.

این عکس چشمک می زند.

این عکس خیلی چشمک میزند.

این عکس آب داد. این عکس خیلی آبادی داد.

این عکس آزادی داد. این عکس عزت داد.

این عکس پاره نمی شود. این عکس .....

زینگگگگگگگگگگگگگگ     زینگگگگگگگگگگگگگ زینگگگگگگگگگگگگگگگگ .....

خب زنگ کلاس رو هم زدن. میتونید تشریف ببرین خونه. فقط یادتون باشه بر عکس این عکس زندگی نکنید.

.. عکس از سایت ساجد

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٢
تگ ها : متن ادبی