مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

باغ پدر بزرگ

با یکی از دوستام و البته به همراه خانواده از قم را افتادیم، اینقدر بین راه از شهرمون براش گفتم که تو مخیله اش نمی گنجید، یادمه به شوخی بهم گفت : این همه تعریف میکنی ولی وقتی میرسیم میبینیم یه روستا با چهار تا خونه بیشتر نیست. ولی همین که ورودی شهر رو رد کردیم حال و هوا و طبیعت زیبای شهر حسابی جذبش کرد، حالا نوبت اون بود که هی از شهر ما تعریف کنه و منم پیروزمندانه سر تکون بدم و بگم : دیدی هر چی میگفتم باورت نمیشد؟

موقع نهاربهش وعده دادم که عصر میبرمت باغ پدربزرگ، اونم حسابی دهنش آب افتاده بود ولی متاسفانه ( یا خوشبختانه) جز چند ساعتی بیشتر نمیتونست مهمون ما باشه و باید میرفت یه شهر دیگه.

یک هفته ای گذشت و خودم هنوز فرصت نکرده بودم یه سر به باغ پدربزرگ بزنم، تا این که یه روز که از جلوش رد میشدم دیدم درباغ بازه، ماشین رو همون جا پارک کردم و رفتم تو باغ، اولش باورم نشد، نه درختی بود نه سبزه ای و نه میوه ای. هرجای باغ رو که نگاه میکردم خاطره ای داشتم، یادمه این درخت انار شیرین ترین و بی هسته ترین انار رو داشت ولی الان ....

این یکی درخت، بیشترین بادوم رو داشت...

اینجا یه درخت سیب شیرین بود...

این یکی زردآلو...

اینجا پر بود از گل نرگس ...

اینجا هم ردیف گلهای محمدی...

اینجا فوتبال بازی میکردیم...

....

ولی حالا فقط زمین خشک و سفتی بود که بر اثر خشک سالی حتی علف برا گوسفندها هم نداشت.

 شاید چند ساعتی گذشت تا تونستم باور کنم بیدارم، خوب شد اون رفیقم نبود تا اینجا رو ببینه و الا حسابی آبرو ریزی میشد. اون باغ با همه ی هیبت و زیباییش فرو ریخت، تنها چیزی که مونده همون خاطره ها، محبت ها وصمیمیت ها بود ، فکر میکنم  فقط اینهاست که همیشه همراه ما خواهند ماند.

+++

گاهی فکر میکنم چه خوبه آدم به هیچ چیزی دل نبنده.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩
تگ ها : عمومی