مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

چشم نمی بیند ولی دل گواهی میدهد

بچه بودم، شاید 13 ساله، تیز پا وخرد قواره، با پسر عموم داوود رفتیم فوتبال، ظهر که برگشتیم خونه همه دور سفره نهار جمع بودیم که داوود به شوخی گفت : امروز تو زمین فوتبال دعوا شد، من گفتم شوخی میکنه، مادر به هر دوی ما مشکوک شد و منتظر قرائن و اطلاعات بیشتر بود، داوود هم م پیازداغش رو بیشتر کرد و گفت: تو دعوا یه سیلی هم به فلانی ( یعنی من) زدن، باز هم من گفتم شوخی میکنه. مادر چهار چشمی تو چشمام زل زد و بعد از مکثی گفت : الهی دستش بشکنه، جای چهار تا انگشتاش تو صورتت مونده.

در حالی که :

1- اصلا دعوایی نشده بود

2 - اصلا من سیلی نخورده بودم

3 - و اصلا جای انگشتی تو صورت من نبود.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٤
تگ ها : عمومی