مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

من کیستم؟

عصر جمعه به اخر رسیده بود و با رفقا از کوه خضر برگشتیم خونه ، همین که با ماشین تو کوچه پیچید دیدم جلو بعضی خونه ها دسته دسته آدم وایسادن، گفتم حتما عروسی و عزایی در کاره که اینقدر کوچه شلوغه، با رفقا اومدیم خونه و برا کار دیگه ای لازم بود مجددا بریم بیرون، خانواده گفتند که الان تو کوچه دعوا بود، فهمیدم که اون شلوغی برای تماشای دعوای دیگران بودهوقتی از خونه اومدم بیرون و خواستم سوار ماشین بشم با خودم گفتم کاش میرفتم جداشون میکردم،

بعد به خودم گفتم اخه به تو چه.

گفتم خب بالاخره خدای نکرده شاید یکی بزنه چشم یکی رو کور کنه، اونوقت یه خانواده یه عمر بدبختی میکشن.

به خودم جواب دادم:

آدمای مهمتر از تو هستند.

گفتم : از کجا معلوم؟ خیلی آدم مهم ها هم هستند که فقط تماشاچی هستند و بخاری ازشون در نمیاد

گفتم : اصلا شاید دعوای خانوادگی باشه و تو این جور مواقع بهتر اینه که کسی مداخله نکنه ، از قدیم گفتن: پدروپسر، یا زن و شوهر دعوا کنن و احمقا باور کنن.

گفتم : خب اتفاقا این جور دعواها بیشتر شایسته ی کمک کردن هستند. اگه فقط دعاو تو خونه بود حرفت درسته ولی وقتی دعوا تو کوچه و خیابون کشیده میشه اتفاقا باید زود تر دعوا رو جمع کرد تا آبروشون نره.

تو ذهنم با خودم بحث میکردم ماشین رو انداختم دقیقا از جلو در همون خونه ای که توش دعوا شد رد شدم تا بلکه کمی حواسشون پرت بشه و کوتاه بیان.

امروز پشیمون بودم که چراجلو نرفتم و ببینم قضیه چیه. کاش بینشون رو اصلاح کرده بودم. شاید تازگی ها محتاط شدم؟

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۱
تگ ها : عمومی