مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

تاملی در تفاوت های بدل و عطف بیان

تحقیق زیر از آقا سید محسن منافی، دوست پژوهشگر گرامی است :

........


بسم الله الرّحمن الرّحیم

« تأمّلی در تفاوت های عطف بیان وبدل»

چکیده: بحث عطف بیان و بدل در میان مباحث نحوی، از بحث هایی است که نحویّون در این دو نوع تابع، اختلاف پیدا کرده و دو دسته شده اند: مشهور علماء، قائل به فرق معنوی و لفظی میان این دو می باشند و بعضی از علماء مانند سیبویه و رضی، عطف بیان را زیر مجموعه ی بدل دانسته اند. حال می خواهیم به تفصیل این نظریّات و فَرق های مذکور بپردازیم. فرق های لفظی و معنوی ادّعاء شده بین این دو، هشت فرق می باشد که در این رساله به توضیح آن می پردازیم و در پایان این مقاله، اثبات می شود که هیچ از یک فرق های ادّعا شده صحیح نمی باشد و نظر صحیح، این است که عطف بیان قسمی از بدل است.

کلید واژگان: بدل- عطف بیان- توابع- تفاوت های لفظی- تفاوت های معنوی.

 

مقدّمه

علم نحو، علم بسیار گسترده ای است که این گستردگی، به خاطر گستردگی موضوع آن

می باشد. مشهور نحویّون، موضوع این علم را، « کلمه » و « کلام » می دانند. یعنی نحو از أحوال ألفاظ از جهت إعراب و بناء بحث می کند. حال به خاطر این گستردگی، علماء نحو برای این که مباحث این علم، راحت تر در دسترس قرار گیرد، تقسیم بندی هایی

انجام داده اند. پس ابتدا باید معنای تقسیم و فائده ی آن را بدانیم. علمای منطق، تقسیم را این گونه تعریف کرده اند: تقسیم شیء، تجزیه ی آن به امور متباین می باشد و در مورد فوائد هم، از رسیدن به حدود و تعاریف، به عنوان مهمّ ترین فایده ی تقسیم بندی اشاره کرده اند و لازم به ذکر است که فائده ی آن در علوم و فنون، این می باشد که شخص بحث کننده در هر علمی، می تواند أحکام و مسائل آن علم را به هر بابی ملحق کند. تقسیمی نیکوست که فائده ای در نزد تقسیم کننده داشته باشد، به این گونه که أقسام در وجوه اختلاف و أحکام مقصود در محلّ تقسیم، چند بخش شده باشند؛ حال یکی از مباحثی که در علم نحو، تقسیم بندی شده است، مبحث توابع است که مشهور نحویّین، آن را 5 قسم می دانند که در محسوب نمودن عطف بیان، جزء توابع، اختلاف صورت گرفته است. بعضی از نحویّون آن را جزء بدل می دانند و بعضی این دو را دو قسم مستقلّ می شمارند که بعضی از مثال ها قابلیّت هر دو  را دارا می باشند. در نوشته ی حاضر، سعی شده است که به این مطلب و تحلیل وجوه إفتراق بین این دو نوع تابع پرداخته شود .

 

فصل اوّل : تعریف بدل و عطف بیان

در مورد عطف بیان و بدل، تعاریف مختلفی از طرف نحویّون ارائه شده است که در این جا فقط به جامع ترین تعریف در مورد آنها اشاره می شود؛ زیرا تعریف های دیگر نسبت به تعریف صحیح آنها، از قیود کمتری برخوردار است؛ نه اینکه تعاریف دیگر، تعاریفی مستقل از تعریف صحیح باشند.

تعریف عطف بیان: تابعی که در توضیح متبوع، مانند صفت است؛

قید (مانند صفت)، صفت را خارج می کند ؛ چون شبه شیء غیر آن شیء می باشد.

قید (توضیح متبوع)، بقیّه ی توابع را خارج می کند؛ چون اگر بقیّه ی توابع توضیح هم دهند، آن توضیح، مقصود نیست و مستقلّاّ به توضیح و تخصیص متبوع نمی پردازند، در حالی که بنابر قول مشهور، عطف بیان فقط برای توضیح و تخصیص است.[1]

دو فرق بین صفت و عطف بیان وجود دارد : 1- عطف بیان، خودِ متبوع را کشف می کند، ولی صفت معنای در متبوع یا در سبب متبوع را توضیح می دهد. به عنوان مثال، در« جاء أبو ترابٍ علیٌّ علیه السلام » لفظ (علیٌّ) مقصود اصلی بیان کردن این مطلب است که منظور از ابوتراب چه کسی می باشد؛ ولی در « جاءَ رجلٌ عالمٌ » لفظ (عالم)، ویژگی و خصوصیّتی را در موصوفش توضیح می دهد که البتّه لازمه ی آن، بیانِ خودِ موصوف نیز می باشد.

2- عطف بیان یا جامد و یا به منزله ی جامد است، ولی صفت، مشتقّ یا مؤوّل به مشتقّ می باشد.[2]

تعریف بدل : تابعی است که فقط آن، مقصود از حکم است و هیچ واسطه ای بین آن و متبوعش وجود ندارد. قید (فقط مقصود از حکم)، نعت و تأکید و عطف بیان را خارج می کند؛ چون اینها مکمّل مقصود حکم هستند. أمّا عطف نسق بر 3  قسم است: 1- تابع، مقصود حکم نیست. مثل: «جاء زیدٌ لا عمروٌ –  ما جاء زیدٌ بل عمروٌ - ما جاء زیدٌ لکن عمروٌ» در مثال اوّل، حکم، مجیء است که در عمرو وجود ندارد و در دو مثال آخر چون حکم سابق، نفی مجیء است، پس متبوع، به تنهایی مقصود است؛ چون ما بعد (بل) و (لکن) در کلام منفی، نقیض حکم ما قبل (بل) و (لکن) می باشد.2- تابع و متبوع با هم، مقصود حکم هستند، مانند معطوف به واو. 3- تابع به تنهایی مقصود است، نه متبوع و آن معطوف به (بل) در کلام مثبت است، مانند : «جاءَ زیدٌ بل عمروٌ» دو قسم اوّل با قیدِ (فقط مقصود از حکم) خارج می شوند و قسم سوم هم با قیدِ (بدون واسطه) خارج می شود.[3]

 

أقسام بدل

بدل نیز مانند توابع دیگر، اقسامی دارد که عبارتند از: 1- بدل کلّ از کلّ (مطابق)، مانند: زُرهُ خالداً. 2- بدل بعض از کلّ، مانند: قبِّلهُ یَداً. 3– بدل اشتمال، مانند: اعرِفهُ حَقََّهُ.4و5- بدل إضراب و بداء، مانند: خُذ نَبلاً مُدیً. 6- بدل غلط، مانند: جاء زیدٌ هندٌ.[4]

حال که با اقسام بدل به طور خلاصه آشنا شدیم، لازم است در این نوشته، به تفاوت عطف بیان و بدل کلّ از کلّ بپردازیم؛ زیرا همه ی نحویّون معتقدند که عطف بیان برای توضیح می آید و از بین أقسام بدل، فقط بدل کلّ از کلّ این قابلیّت را دارد که تبیین واقعی مُبدَل مِنه را انجام دهد، ولی در دیگر اقسام بدل، تبیین به این صورت که مقصود از متبوع، واضح نباشد و ما با ذکر تابع، این ابهام را رفع کنیم، ملاحظه نمی شود.

 

فصل دوم : تفاوت های عطف بیان و بدل

میان عطف بیان و بدل دو دسته تفاوت وجود دارد : 1- تفاوت معنوی. 2- تفاوت لفظی.

ابتدا از تفاوت های معنوی بحث می کنیم؛ چون غالب مباحث لفظی به مباحث معنوی رجوع دارند.

 

باب اوّل : تفاوت های معنوی

تفاوت اوّل : مقصود از نسبت

مشهور نحویّون می گویند : بدل، تابعی است که آن، مقصود اصلی از حکم است نه متبوعش؛

به خلاف عطف بیان که برای تبیین متبوعش می آید و چون بیان، فرع از وجود مبیَّن است، پس مقصود، همان مبیَّن (أصل) است و اینکه عطف بیان برای تبیین آمده است، دلیل

نمی شود که حکم، به سوی آن روی گرداند.[5]

أبوطالب در توضیح این مطلب می گوید: بدل، تابعی است که در هنگام ذکر شدن، مقصود لِذاته است و مُبدَل مِنه مانند بدل، مقصود نیست که این خود 3 نوع است:

1-أصلاً مقصود نیست که بدل غلط این گونه است.

2-مقصود هست، ولی بالذّات مقصود نیست که بدل کلّ و بعض و إشتمال از این قبیلند.

3-قبل از آمدن بدل ، مقصود لِذاته می باشد که بدل إضراب و بداء از این دسته اند.[6]

حال اگر بدل، مقصود از نسبت است، پس منظور از ذکر مُبدل منه چیست؟

برای جواب به این سؤال، می توان به کلام بدر الدّین محمّد معروف به (ابن ناظم) اشاره کرد که می گوید: به وسیله ی مُبدل منه برای إسناد حکم به بدل، مقدّمه چینی می شود تا حکم در ذهن مخاطب تثبیت شود.[7]

سؤال دیگری که به ذهن می آید، این است که اگر ما فقط بدل را مقصود از حکم بدانیم، اثر و ثمره ی آن در ترکیب نحوی چه می باشد؟ أنطاکی این گونه تبیین می کند که چون بدل، مقصود از حکم هست، امر طبیعی این است که بدل با خبر در تأنیث و تذکیر مطابقت کند که آن در زمانی است که مُبدل منه، مبتدا باشد؛ زیرا مقصود حقیقی به ابتدا، بدل است نه مبدل منه، مانند: « إنّ زیداًعینَه جمیلةٌ - إنّ هنداً رأسَها صغیرٌ »[8]

محقّق رضی به این تفاوت اشکال کرده و می گوید : ما مقصود از نسبت در أقسام بدل را فقط در بدل غلط قبول داریم، به خلاف سایر بدل ها که در آنها مُبدل مِنه، مقصود می باشد؛ چون مبدل منه در این نوع بدل ها، در ظاهر مقصود است و به ناچار باید در ذکر آن

فائده ای باشد. پس ادّعاء غیر مقصود بودن مُبدل منه، ادّعایی خلاف ظاهر است و موجب می شود کلام فصحاء - مخصوصاً خدا و رسولش صلّی الله علیه و آله- بیهوده گردد.[9]

بعضی از محقّقین در ردّ این قول گفته اند: علماء نحو از کلامشان این را اراده نکرده اند که مُبدل مِنه به هیچ وجه مقصود نیست؛ بلکه حاصل مرادشان، این است که در مثال (جاءنی أخوک زیدٌ)، اگر قصد إسناد به متبوع باشد و تابع را برای توضیح بیاوریم، آن تابع، عطف بیان می باشد، ولی اگر قصد إسناد به تابع باشد و متبوع را برای مقدّمه چینی و مبالغه ی در اسناد بیاوریم، در اینجا تابع، بدل است و در این هنگام توضیحی که به وسیله ی این مقدّمه چینی حاصل می شود، مقصود است، ولی نه مقصود اصلی؛ بلکه مقصود اصلی، إسناد به سوی مُسنَد إلیه واقعی (بدل) می باشد. بنابر این تفاوت بین عطف بیان و بدل واضح گردید.[10]

پس این دسته از محقّقین، مقصود بودنِ مُبدل منه را قبول دارند؛ یعنی می گویند: وقتی بدل، مقصود اصلی از نسبت شد، پس مُبدل منه برای مقدّمه چینی آمده است، همانطور که از ابن ناظم نقل کردیم. ولی باز هم این اشکال پیش می آید که نمی توان در همه ی اقسام بدل قائل شد که مُبدل مِنه برای مقدّمه چینی آمده است، مانند بدل غلط که اصلاً مُبدل مِنه مورد توجّه نبوده تا متکلّم بخواهد از آن استفاده ای ببرد. پس نظر صحیح، آن است که بین بدل غلط و أقسام دیگر بدل، تفصیل قائل شویم، به این صورت که در اقسام دیگر بدل، ذکر مبدل منه برای مقدّمه چینی است، به خلاف ذکر مُبدل مِنه در بدل غلط و حقّ، آن است که در این جهت میان بدل کلّ و عطف بیان تفاوتی نیست و هدف از ذکر مُبدل مِنه در هر دو مقدّمه چینی و زمینه سازی برای ذکر تابع است.  

  

تفاوت دوم : در نیّت تکرار عامل بودن

مشهور نحویّون گویند: در بدل، عامل در نیّت تکرار می باشد، به خلاف عطف بیان. مثلا ً در (مَررتُ بزیدٍ عمروٍ)، نیّت کرده ایم: (مررتُ بزیدٍ مررتُ بعمروٍ).

  سیّد علی خان می گوید: « قال: بعضُ المتأخّرین: « عَدُّ البَدل تابعاً ظاهرٌ علی القول بأنّ عاملَه عاملُ المُبدل مِنه و أمّا علی القول بأنّ عاملَه مقدَّرٌ مِن جنس عاملِ المُبدل مِنه فلا؛ إذ لایصدق علیه حقیقةً التّابعُ إصطلاحاً کما لایخفی. فینبغی أن یُحمل جَعلُه تابعاً علی المسامحة لِمکان الشّبه الصّوری و إلی هذا أشار شارح المصباح[11] حیث قال:« إنّ البدل لکونه مقصداً فی الکلام و مستقلّاً بنفسه، کأنّه لیسَ مِن التّوابع إلّا من جهة اللّفظ دونَ المعنی.»[12]  

بعضی از متأخّرین گفته اند: بنابر قول به اینکه عاملِ بدل، مقدّر و از جنس عاملِ مُبدل منه است، صحیح نیست که به بدل، تابع اصطلاحی گفته شود؛ پس سزاوار است به خاطر شباهتی که در صورت و لفظ با دیگر توابع دارد، از روی مسامحه، آن را تابع قرار دهیم.

شارحِ کتاب «مصباح» هم گفته است: گویا بدل از توابع نیست مگر از جهت لفظ، نه معنی؛ چون مقصود کلام (که در فرق اوّل گذشت) و مستقلّ بنفسه (إستقلال در عامل) است.

أعلم در شرح (جمل) برای در نیّت تکرار عامل بودن بدل 3 دلیل آورده است:

1- دلیل شرعی، مانند : (اتّبِعُوا المُرسَلینَ اتّبِعُوا مَن لا یَسئَلُکم)[13]

2- دلیل لغوی، مانند : « إذا ما ماتَ میتٌ مِن تمیم            وَ سَرَّکَ أن یعیش فَجِیء بِزادٍ             

                              بِخُبزٍ أو بِسَمنٍ أو بِقَمرٍ                 ........................................ [14] »

3- دلیل قیاسی، مانند: « یا أخانا زیدٌ » اگر عاملی در نیّت تکرار نگیریم، می بایست (زید) از لفظِ (أخانا) تبعیّت می کرد؛ پس باید گفته می شد: یا أخانا زیداً .[15]

در مورد دلیل شرعی که ارائه شد، دو نظریّه ی دیگر نیز وجود دارد:

1-جمله ی(اتّبِعُوا مَن) از جمله ی (اتّبِعُوا المُرسَلینَ) بدل آمده است.

2- جمله ی (اتّبِعُوا مَن) تأکید برای جمله ی (اتّبِعُو المُرسَلینَ) می باشد. بنابر این نمی توان آن را دلیل بر مطلوب گرفت.

إبن مالک هم برای در نیّت تکرار عامل بودن، دلیل شرعی می آورد؛ مانند: آیه ی 75 سوره أعراف (لِلّذینَ استُضعِفُوا لِمَن آمَنَ مِنهم)[16]

نقد: در این مثال ها، اگر هم بپذیریم که بدل مفرد از مفرد می باشند، عوامل در لفظ، تکرار شده اند و دلیلی وجود ندارد که در تقدیر هم بتوان عاملِ اینها را تکرار کنیم و باز هم اشکال مرحوم رضی و یکی از معاصرین (که خواهد آمد) باقی می ماند.

ابن هشام می گوید: ثمره ی این تفاوت در اینجا حاصل می شود که در أمثالِ (هندٌ قام زیدٌ أخوها)، نمی توان تابع را بدل گرفت و فقط باید آن را عطف بیان بگیریم؛ چون اگر بدل بگیریم، این مثال، این گونه در نیّت گرفته می شوند: (هندٌ قامَ زیدٌ قام أخوها)؛ پس گویا (أخوها) از جمله ای دیگر می باشد؛ پس جمله ی خبریّه (قام زیدٌ) از رابط مبتدا (هند) خالی می ماند.[17]

ابن هشام در آیه ی (إلّا ما أمَرتَنی بِه أن اعبُدُوا اللهَ) می گوید: « (هاء) در (به) که مبدل منه می باشد، چون حسّاً موجود می باشد، پس جمله ی صله عائد دارد.»[18] پس اشکال می کنیم که در اینجا هم می گوییم: (أخوها) حسّاً در جمله ی خبریّه ی (قام زیدٌ) موجود می باشد. پس وجهی برای تفاوت جمله ی خبریّه و صله وجود ندارد.

سیبویه می گوید:« وقتی از اسمی، اسم دیگری بدل آید، پس عامل همانطور که در مبدل منه عمل می کند، در بدل نیز عمل می کند. مانند: (رأیتُ قومَک أکثرَهم).» [19]  

از این کلام  فهمیده می شود که او قائل به در نیّت تکرار عامل بودن بدل نیست.

رضی هم در اشکال بر این فرق می گوید: اگر هم بپذیریم که چنین فرقی وجود دارد، حال از کجا بفهمیم که مخاطب، نیّت تکرار کرده است؟[20] یعنی اگرچه در مقام ثبوت، این فرق وجود داشته باشد، در مقام إثبات و تشخیص بدل از عطف بیان، کارائی ندارد.

یکی از علمای معاصر در ردّ این فرق می گوید: هیچ دلیلی برای این فرق نیست. چگونه نحویّون این قید را می آوردند و این تقدیر را قبول می کنند، در حالی که خودشان می گویند: (عدم التّقدیر أولی مِن التّقدیر) و همچنین چگونه عامل در بدل را غیر از عامل در مبدل منه می گیرند، به خلاف سایر توابع که عامل تابع و متبوع یکی می باشد، در حالیکه می گویند: ( إجراء الباب علی سَنَنٍ واحدٍ أولی مِن الإلحاق ببابٍ آخر. )[21] یعنی: چنانچه

همه ی انواع توابع را در یک طریق قرار دهیم و بگوئیم عامل در همه ی توابع، تکرار نمی شود، بهتر از این است که قائل شویم که در بعضی از توابع، عامل تکرار شده و در بعضی از توابع، تکرار نشده است.

نقد: اوّلاً: این دو اصل که مطرح شد، دلالت بر اولویّت می کند، نه صحّت یک طرف و عدم صحّت طرف دیگر. ثانیاً: همیشه اصولی که قرار داده می شود، اصولی اولیّه هستند و وقتی دلیلی داشته باشیم، از اصل، عدول می کنیم.

بنابر این وقتی مشاهده می کنیم که این نظریّه، جز تکلّف، ثمره ی دیگری ندارد، قول سیبویه و تابعین او، به واقع نزدیکتر است.

 

 

تفاوت سوم: حلول تابع جای متبوع

مشهور نحویّون می گویند: در بدل، مُبدل منه در حکم سقوط می باشد و می توان تابع  (بدل) را به جای آن محسوب نمود، به خلاف عطف بیان.

در این فرق، 2 نظریّه وجود دارد: 1- بعضی ها آن را همان فرق سابق (در نیّت تکرار عامل) می دانند. 2- بعضی آن را فَرق جداگانه می دانند که اینها 2 دسته اند : ألف- بعضی این را فَرق لفظی می دانند. ب- بعضی قائل به معنوی بودن این فَرق هستند؛ حال به ترتیب، این نظریّات را مورد بررسی قرار می دهیم. کسانی که آن را، همان فَرق قبلی می دانند،

عبارتند از: فارسی و زمخشری. فارسی در کتاب «إرتشاف» می گوید: « أنّ معنی قولهم: إنّ المُبدَل مِنه فی نیّة الطّرح، أنّه یقدّر له عاملٌ مِن جنس الأوّل یعمل به، لا لأنّ الأوّل مُطرَحٌ ألبتّة؛ لأنّ فی کلام العرب ما یبطل ذلک ک(زیدٌ ضربتُه إیّاه) فلو طُرح الضّمیر لم یبقَ ما یربط الجملة بالمبتدأ. »[22] منظور نحویّون از اینکه می گویند: (مُبدل مِنه در نیّت طرح است)، این است که برای بدل، عاملی از جنس عاملِ مُبدل منه مقدّر می گیریم و منظورشان این نیست که مُبدل منه در حکم سقوط است؛ چون در کلام عرب، مثال هایی داریم که این بحث را ردّ می کند، مانند: «زیدٌ ضربته إیّاه»، پس اگر ضمیر (مُبدل منه) سقوط کند و لحاظ نشود، رابط بین جمله ی خبریّه و مبتدا باقی نمی ماند. 2- صبّان از زمخشری نقل می کند که در کتاب مفصّل[23] گفته است: « مراد نحویّون از اینکه می گویند: (مُبدل منه در نیّت سقوط  می باشد.)   این است که بدل، مستقلّ است، نه مانند سائر توابع که متمِّم متبوعشان هستند و مرادشان لحاظ نکردن مُبدل منه نمی باشد؛ به خاطر مثالی که از فارسی گذشت.[24]

نقد: جای تعجّب است که زمخشری در جای دیگر در مثال (إلّا ما أمرتَنی به أن اعبدوا)، (أن اعبُدوا) را عطف بیان گرفته و بدل را ممتنع دانسته است و دلیل او هم این است که مُبدل منه در حکم سقوط است. بنابر این موصول (ما) بدون عائد باقی می ماند. [البتّه ابن هشام این را ردّ کرده و گفته است: چون عائد از جهت حسّی موجود است، پس بدل هم می شود.]

قائلین به لفظی بودن این تفاوت: یکی از علمای معاصر از یکی از کلام های ابن هشام فهمیده است که او این فَرق را، به حسب قواعد و إعراب (لفظی) می داند. به همین خاطر  در ردّ او گفته است: نیّت سقوط مُبدل مِنه فقط به حسب معنای مراد است. در حالی که

ابن هشام قائل به فرق لفظی بوده و گفته است: « لهذا إمتنع البدل و تعیّنَ البیان فی نحو:

« یا زید الحارث »؛ چون بدل، در نیّت حلول  به جای مُبدل مِنه است، در مثال مذکور بدل ممتنع است و فقط، عطف بیان صحیح می باشد. این اعتقاد ابن هشام با قاعده ی قطعی نزد علماء و حتّی نزد خود ابن هشام مبنیّ بر اینکه: (یُغتفر فی الثّوانی - أی التّوابع - ما لا یُغتفر فی الأوائل أی المتبوع) ناسازگاری دارد؛ چون مراد نحویّون از این قاعده، این است که می توان در هر موردی قواعد نحوی را در توابع تغییر داد. بنابراین شکّی نیست که در مثال هایی که ابن هشام ذکر کرده، علاوه بر عطف بیان، می توان بدل گرفت.[25]

مثال هایی که ابن هشام ذکر کرده است، عبارتند از:

1-تابع معرفه به (أل) و متبوع منادی باشد مثل: «یا زیدُ الحارث».

2-تابع، معرفه خالی از (أل) باشد و متبوع، مُضاف و مُضافٌ إلیه باشد که هر دو طرف إضافه، معرفه به (أل)  باشند، مثل : «أنا ابنُ التّارکِ البکریّ بشر».

3-  أمثال: (زیدٌ أفضلُ النّاس الرّجال و النَساء). [26]  

قبل از توضیح این مثال ها، لازم به ذکر است که این مثال ها را علماء دیگر هم ذکر

کرده اند[27]، ولی چون قول ابن هشام بیشتر مورد بحث قرار گرفته، ما هم روی همین قول بحث می کنیم.

مثال اوّل: چون بدل معرفه به (أل) می باشد، اگر در جای مُبدل مِنه قرار گیرد، بدل هم منادی می شود که این باطل است؛ چون معرفه به أل، با حرف نداء جمع نمی شود.

مثال دوم: در این مثال، (بِشر) از کلمه ی (البکریّ) بدل آمده است، پس اگر بدل در جای مُبدل منه قرار گیرد، لازم می آید که (التّارک) که معرفه به (أل) می باشد به (بشرٍ) که معرفه به غیر (أل) می باشد، إضافه ی لفظیّه شود که این بنابر قول علمای نحو به غیر از مبرّد باطل است.

مثال سوم: برای این مثال دو تقریب شده است: 1- دسوقی : فقط، عطف بیان می توانیم بگیریم؛ چون أفعل تفضیل بعضی از مضاف إلیه است و اگر بدل بگیریم، معنا اینگونه

می شود: زیدٌ أفضل النّساء، پس بدل نمی شود. 2- بعضی از علمای معاصر: بدل هم می توان گرفت؛ چون معطوف نمی تواند در جای معطوف إلیه حلول کند؛ چون همانطور که سیوطی گفته است: اگر حلول، شرط در صحّت عطف باشد، پس باید (رُبّ رجل و أخیه) صحیح نباشد؛ چون (رُبّ) بر معرفه داخل نمی شود؛ در حالی که جایز است. بنابراین معنا این گونه می شود: زیدٌ أفضل الرّجال و النّساء. «واو» هم برای جمع است، پس (زید) داخل در (الرّجال و النّساء) می شود.[28]

عبّاس حسن در نحو الوافی گفته است: قول به این فرق سخت گیری بدون فایده است؛ چون معنا بنابر بدلیّت و عطف بیان واضح و صحیح است و هیچ یک از دیگری بلیغ تر نیست. مخصوصاً که قاعده ی (یغتفرون فی الثّوانی ما لا یغتفرون فی الاوائل) می تواند در ردّ اینها صحیح باشد و این قاعده، مثال های فصیح زیادی دارد.[29]

قائلین به معنوی بودن این فَرق: یکی از علمای معاصر از کلام ابن هشام، فهمیده است که او این فرق را، فرق معنوی می داند. کلام ابن هشام این است که در آیه ی« إلّا ما أمرتَنی به أن اعبُدوا الله»، می توان (أن اعبدوا) را بدل از (هاء) در (به) گرفت؛ چون عائد از جهت حسّی موجود است»[30]؛زیرا عائد از صله در این آیه موجود است، ولی از جهت معنا مُبدل منه در حکم سقوط است.

سیبویه با مثال «زیدٌ رأیتُ غلامَه رجلاً صالحاً»، به این فَرق، خدشه وارد می کند. حکیم در حاشیه اش بر شرح ألفیه ی سیوطی از سیبویه نقل می کند که مُبدل مِنه همیشه در حکم سقوط نمی باشد؛ چون گاهی به مُبدل مِنه احتیاج می شود، مثل مثال مذکور، که اگر مبدل مِنه (غلامه) در حکم سقوط باشد، کلام صحیح نمی باشد؛ چون جمله ی خبریّه از رابط به مبتدا خالی می ماند.[31]

 پس ملاحظه می شود که بنا بر یک مثال، سیبویه کلّیّت و شمول این فَرق را ردّ می کند، ولی زمخشری و فارسی، أصل این فَرق را ردّ می کنند.

محقّق رضی هم طرح لفظی مُبدَل مِنه را قبول ندارد و فقط در بدل غلط، طرح معنوی مبدل منه را می پذیرد. دلیل او همان دلیلی است که از ابو علی فارسی نقل گردید.[32]

نظر صحیح در مورد این تفاوت، این است که مُبدل مِنه، نه لفظاً و نه معنیً در حکم سقوط نیست؛ زیرا در مباحث پیشین گذشت که هدف از ذکر مُبدل مِنه در بدل کلّ از کلّ، زمینه سازی و مقدّمه چینی برای ذکر بدل است.

بنا براین اوّلاً: این اشکال مطرح می شود که این سقوط چه دلیلی دارد . ثانیاً: سیبویه و رضی هم که عطف بیان را جزء بدل می دانند، سقوط معنوی مُبدل مِنه را در بدل غلط پذیرفته اند که خدشه ای به نظریّه ی آنها وارد نمی کند.

 

تفاوت چهارم: أوضح بودن تابع در عطف بیان

نحویّون گفته اند: عطف بیان، باید واضح تر و مشهورتر از متبوعش باشد و اگر اینگونه نباشد، بدل می شود و دلیل این عدّه، این است که عطف بیان برای بیان و توضیح متبوعش می آید و لازم است که بیان کننده واضح تر از مبیَّن باشد.

ابن عصفور در اثبات این قول، علّت آورده است که اگر متبوع، أعرف از عطف بیان باشد، وقتی که کلام را با متبوع أعرف شروع کنیم، موجب إکتفا به آن می شود و دیگر نیازی به غیر آن (عطف بیان) نیست.[33]

سیّد علی خان می گوید: « إشترط الجُرجانیّ و الزّمخشریّ کونَ البیان أخصّ مِن متبوعه و هو مُخالفٌ لِقول سیبویه فی (یا هذا ذا الجمّة): إنّ (ذا الجمّة) عطفُ بیان مع أنّ الإشارة أخصّ مِن المُضاف إلی ذی الأداة؛ قاله إبن هشام و قال البدرُ ابنُ مالک: «هُو مخالفٌ للقیاس أیضاً؛ لأنّ عطفَ البیان فی الجامد بمنزلة النّعت فی المشتقّ و لا یلزم زیادة تخصیص النّعت بإتّفاق، فلایلزم زیادة تخصیصِ عطف البیان.»[34]

جرجانی و زمخشری شرط کرده اند که عطف بیان أخصّ از متبوعش باشد. بر این کلام دو اشکال وارد شده است:

1-ابن هشام: شرط آنها با کلام سیبویه در مورد (یا هذا ذا الجمّة) مبنیّ بر اینکه (ذا الجمّة) عطف بیان است، مخالف است؛ چون اسم اشاره (متبوع) از مضاف به معرفه به أل(عطف بیان) أخصّ می باشد. 2- بدر الدّین إبن ناظم: این شرط، مخالف با قیاس است؛ چون قاعده این است که عطف بیـان در جوامد به منزله ی نعت در مشـتقّات است و همه قبول دارند که زیاده ی  تخصیص نعت، لازم نمی باشد، پس در عطف بیان هم لازم نیست.

در این بخش، به أقوال چند تن از علماء می پردازیم که گفته اند: گاهی با إجتماع دو اسم، غَرض از عطف بیان (بیان کردن متبوع) حاصل می شود و دیگر نیازی به مشهورتر بودن عطف بیان نیست:

1-سیّد شریف : از توضیح دهنده بودن عطف بیان، لازم نمی آید که أعرف باشد؛ چون جایز است زمانی که با متبوعش جمع می شود، آن را توضیح دهد.[35]

2- خطیب قزوینی در تلخیص مفتاح می گوید: «عطف بیان برای توضیح متبوع می آید، در حالی که اسمی مختصّ متبوع است.» تفتازانی در شرح آن می گوید: «پس لازم نیست که عطف بیان، واضح تر باشد؛ چون توضیح، از إجتماع این دو نیز حاصل  می شود.»

او در ادامه می افزاید: «عطف بیان، منحصر در توضیح دادن متبوع نیست، همان طور که زمخشری در «کشّاف»[36] گفته: در آیه ی شریفه ی (جَعَلَ الله الکعبةَ البیتَ الحرام)، (البیت الحرام) عطف بیان برای مدح آمده است، همان گونه که صفت نیز گاهی برای مدح می آید. همچنین عطف بیان حتماً نباید مختصّ به متبوعش باشد؛ چون علماء در بیت نابغه:

« و المؤمن العائذات الطّیر یمسحها                        رکبان مکّة بین الغیل و السّعد »[37]      

 گفته اند: (الطّیر) عطف بیان می باشد، بلکه در هر جایی که آنچه در معنا موصوف است، تابعِ صفتی شود، مثل: (جاءنی الفاضلُ زیدٌ)، بهتر است که آن موصوف، عطف بیان باشد.[38] نظیر این بحث، بحثی است که در منطق، مطرح است که گاهی از  إجتماع دو عرض عامّ، عرض خاص تشکیل می شود.

3- أنطاکی: وظیفه ی عطف بیان، دائماً تفسیر و تبیین نمی باشد و می دانیم که عطف بیان برای محدود کردن متبوعش نیز می آید و این وظیفه، بدون مشهورتر بودن آن هم به وجود می آید، مثل: (جاء أبو تراب علیّ علیه السّلام) که هیچ کدام از متبوع و تابع، مشهورتر از دیگری نیست، ولی اجتماع اسم با کنیه بر محدود کردن کمک کرده است.

« لأنّه لا یُوجَد بین النّاس مَن یَجمع بین هذا الإسم و تلک الکنیة إلّا شخصٌ واحدٌ » چون در بین مردم، تنها یک نفر می باشد که این اسم و این کنیه را با هم داشته باشد.[39]  

بنا بر این  اوّلاً: بر فرض اینکه وظیفه ی عطف بیان،خصوص توضیح باشد، باز هم لازم

نمی آید که آن، واضح تر از متبوع باشد و ثانیاً: عطف بیان، همانند نعت برای تخصیص و مدح نیز می آید و لازم نیست که در همه ی موارد بر توضیح، دلالت کند.                        

                                 باب دوم: تفاوت های های لفظی

تفاوت اوّل: تکرار لفظ اوّل

بعضی از نحویّون، مانند ابن طراوه، ابن مالک و پسرش، قائل به این هستند که عطف بیان نمی تواند عین لفظ متبوع باشد، به خلاف بدل. دلیل این دسته، این است که شیء به

وسیله ی خودش تبیین نمی شود.[40] مانند:«و تری کلّ امّة جاثیة کلّ امّة تدعی إلی کتابها »[41]  بنا بر قرائت یعقوب، ولی بنا بر قرائت های دیگر (کلّ) در (کلّ امّة تدعی) مرفوع می باشد و از بحث ما خارج است.

ابن هشام در ضمن ذکر این مطلب به آن اشکال نموده و گفته است: 1- کلام  اینها می رساند که بدل، بیان کننده ی مُبدل مِنه نمی باشد، در حالی که اینگونه نیست. به همین خاطر سیبویه در مثال (مررتُ بی المساکین و بک المساکین) بدل را منع کرده، ولی در (به المساکین) منع نکرده است: چون ضمیر متکلّم و مخاطب از اسم معرفه به (أل) أعرف می باشند. فرقی که بدل با عطف بیان دارد، در این است که بدل، جمله بیانیّه می باشد و عطف بیان، مفردی است که بیان می کند.

2- اگر به لفظ تابعی که تکرار شده است، لفظی متّصل شود که به متبوع متّصل نشده، صحیح است که تابع، عطف بیان باشد؛ چون از اضافه کردن لفظ به تابع، فایده ای ایجاد شده است که آیه ی مذکور نیز این چنین است.[42] اشمونی هم در شرح خود بر (ألفیه) بر این نظریّه اشکال می کند و صبّان در توضیح آن می گوید : « هر یک از بدل و عطف بیان، متبوع را تبیین می کنند، اگرچه در بدل تبیین، مقصود اصلی نمی باشد، ولی در عطف بیان، مقصود، همان بیان کردن است، پس مانعی نیست که عطف بیان به لفظ متبوع باشد. البتّه به شرط اینکه به همراهش لفظی بر متبوع زائد شود؛ چنان که  بدل هم می شود.»[43] 

قبل از اینکه وارد اشکال بعدی شویم، لازم است آیه ی مورد استدلال ابن طراوه و پیروانش را در تفاسیر، بررسی کنیم. وقتی به بیشتر تفاسیر در ذیل این آیه می نگریم، می بینیم که آنها به این قرائت، توجّهی نداشته و فقط قرائت رفع را ذکر کرده اند، ولی بعضی از مفسّرین به تبیین این قرائت پرداخته اند.

1-شیخ طوسی در التّبیان فی إعراب القرآن[44] می فرماید: « این آیه به نصب (کلّ) هم خوانده شده که نصبش بنابر بدلیّت از (کلّ) در (تری کلّ امّة) می باشد.»

2-إبن عاشور در التّحریر و التّنویر[45] می گوید: « یعقوب، (کلّ) را منصوب قرائت کرده است که بدل می شود.»

یکی از علمای معاصر در ردّ فرق مورد بحث، قائل به تفصیل شده و می گوید: تابعی که عین لفظ متبوع می باشد، 3 حالت دارد: 1- اگر با متبوع، زیاده ای نبود و فقط در تابع، زیاده ی لفظ بود، بدل می شود؛ چون اگر متبوع (مُبدل مِنه) زیاده داشته باشد، با سقوط آن و مقصود حکم نبودنش، سازگار نخواهد بود، مانند: «بالنّاصیة * ناصیةٍ کاذبةٍ»[46]

2- اگر با متبوع و تابع زیاده ای بود، عطف بیان می شود. مانند: «سبحانَ ربّک ربِّ العزّة عمّا یصفون»[47]  3- اگر با تابع زیاده ای نبود، تأکید می شود.[48]   

حال به تفسیر دو آیه ی مورد استشهاد می پردازیم. در آیه ی سوره ی علق، همه ی مفسّرین، بدلیّت را قبول دارند و در آیه ی سوره ی صافّات نیز بر خلاف نظر اشکال کننده، همه ی مفسّرین، بدل گرفته اند.[49]

سیّد علی خان گفته است: « إن اتّحد اللّفظ فی إبدال النّکرة مِن مِثلها إشترطَ أن یکونَ مع الثّانی زیادة بیان کقراءة یعقوب (تَرَی کُلَّ أمَّةٍ جاثِیَةٍ کُلَّ أمَّةٍ تُدعَی[50]).» [51]

در بدل نکره از نکره، اگر لفظ تابع و متبوع، متّحد باشند، باید با تابع، لفظ زیادتری باشد تا بیان را برساند.» مانند: « تَرَی کُلَّ أمَّةٍ جاثِیَةٍ کُلَّ أمَّةٍ تُدعَی »

بنابر این اوّلاً: بدل همانند عطف بیان، بیان کننده ی متبوعش می باشد و ثانیاً: تکرار لفظ متبوع، ضرری به بیان نمی رساند؛ زیرا گاهی تابع و متبوع علاوه بر اتّحاد در بعضی از الفاظ، الفاظی دارند که در دیگری نمی باشد، پس همان طور که می توان در چنین مواردی بدل گرفت، عطف بیان نیز می توان گرفت.

 

تفاوت دوم: جمله آمدن تابع و متبوع

مشهور نحویّون می گویند: عطف بیان، به صورت جمله نمی آید و تابع از جمله نیز نمی آید به خلاف بدل که هم جمله آید، مثل:«و أسرّوا النّجوی الّذین ظَلموا هل هذا إلّا بشرٌ مثلُکم»[52] یکی از علمای معاصر هر دو مورد را ردّ کرده و می گوید: « در این دو مورد، علاوه بر بدل، و هم تابع از جمله می آید، مثل: « اتّبعوا المرسلین * اتّبعوا مَن لا یسئلکم أجراً[53]»[54]

عطف بیان نیز جایز است. دلیل: چون عطف بیان را حمل بر نعت می کنیم، پس همان طور که نعت آمدن جمله از مفرد، بسیار است، در عطف بیان هم این مطلب جایز است، مثل:

« و أسرّوا النّجوی الّذین ظَلموا هل هذا إلّا بشرٌ مثلُکم»[55]

ولی در عطف بیان جمله از جمله، حمل بر نعت نمی شود؛ چون جمله از جمله نعت

نمی آید. در مورد تابع از جمله بودن، باید گفت که اگر عطف بیان مفرد باشد، نمی تواند تابع از جمله باشد؛ چون مفرد، جمله را تبیین نمی کند، ولی اگر عطف بیان جمله باشد، علاوه بر بدل، می توان عطف بیان نیز گرفت، مثل: « إتّبعوا المرسلین إتّبعوا مَن لا یسئلکم أجراً[56] »[57] 

از ظاهر مثال سوره ی یس بر می آید که ایشان قبول دارند که عطف بیان می تواند عین اوّل (متبوع) باشد. حال وقتی به تفسیر آیات مذکور مراجعه می کنیم، می بینیم که هیچ یک از مفسّرین، برای موارد مورد نظر، عطف بیان را قبول ندارند. در اینجا به بعضی از این تفسیرها اشاره می کنیم:

أ - (وأسرّوا النّجوی الّذین ظَلموا هل هذا إلّا بشرٌ مثلُکم)[58]

1-دعاس در إعراب القرآن الکریم[59] می گوید: «جمله ی (هل هذا ...) مستأنفه می باشد.»

2-درویش در إعراب القرآن الکریم و بیانه[60] می نویسد: «جمله در محلّ نصب، بدل از (النّجوی) می باشد؛ چون جمله به منزله ی تفسیر برای (النّجوی) می باشد. زمخشری جایز دانسته که جمله، مقول قول محذوف باشد.»

3-ابن عاشور در التّحریر والتّنویر[61] می نویسد: «جمله بدل از (النّجوی) است؛ چون این جمله، همان نجوای آنهاست.»

اشکال مذکور در کتاب علوم العربیّة در مورد عطف جمله از مفرد، نظری صحیح و جواب نقضی به نحویّون می باشد؛ زیرا نحویّون در بعضی از موارد، مانند: ضمیر آمدن عطف بیان، عطف بیان را حمل بر نعت می کنند، پس ما نیز در اینجا می توانیم این قیاس را انجام دهیم، اگر چه آیه ی مورد استشهاد ایشان از نظر نحویّون و علمای تفسیر، عطف بیان نمی باشد.

ب. « إتّبعوا المُرسَلین إتّبعوا مَن لا یسئلکم أجراً »[62]

1-درویش در إعراب القرآن و بیانه[63] می نویسد : « (إتّبعوا ) تأکید برای (إتّبعوا) در (إتّبعوا المرسلین) می باشد. بعضی از علماء، «من» را بدل از «المرسلین» گرفته اند و حال آنکه

دلیل و مجوّز این افراد در جایی که عامل مذکور است، معلوم نمی باشد و هیچ انگیزه ای برای این ترکیب وجود ندارد؛ زیرا که ظاهر آن، بدل جمله از جمله است.»

2- أبو حیّان در البحر المحیط[64] می گوید: « بعضی از علماء، «مَن» را بدل از «المرسلین» گرفته و گفته اند: عامل در بدل تکرار شده است، همانند زمانی که عامل، حرف جرّ باشد، مانند:« لَجعلنا لِمَن یکفُر بالرّحمن لِبیوتهم »[65] و حال آن که جمهور علماء، تابعی را که عامل آن، رافع یا ناصب باشد و در کلام، ذکر شود بدل نمی گیرند، بلکه ففط در زمانی که عامل مذکور، حرف جرّ باشد، آن تابع را بدل می گیرند.

علاوه بر اینکه در همه ی مثال هایی که برای جمله آمدن بدل، آورده شده، عامل در

جمله ی بدل، تکرار عامل مُبدل مِنه می باشد و در فَرق قبلی گذشت که خود قائلین به این فرق، مانند ابن هشام، در مواردی که تابع، تکرار متبوع باشد، علاوه بر بدل، عطف بیان نیز می گیرند، پس دلیلی ندارد که در این موارد (تابعیّت جمله از جمله) فقط بدل بگیریم.

 

 

 

 

 

تفاوت سوم : موافقت در تعریف و تنکیر

مشهور نحویّون می گویند: عطف بیان مانند نعت، باید در تعریف و تنکیر مطابق متبوعش باشد، ولی در بدل، إختلاف تابع و متبوع در تعریف و تنکیر جایز می باشد.[66] این علماء بعد قبول مطابقت در عطف بیان، در مواردی هم اختلاف دارند؛ در جواز عطف بیان معرفه از معرفه، إجماع بصریّون و کوفیّون می باشد، ولی در عطف نکره از نکره اختلاف دارند:

1- جمهور بصریّون منع کرده اند و دلیل آورده اند به اینکه عطف بیان فقط می تواند مبیِّن باشد و نمی تواند مخصِّص باشد؛ بنابراین نمی تواند تابع در آن نکره باشد.

2-کوفیّون و برخی از بصریّون (مانند زمخشری و أبو علی فارسی) جایز دانسته اند و دلیل آورده اند به اینکه بعضی از نکرات از بعضی دیگر أخصّ می باشند، لذا بیان حاصل

می شود.[67]

بدل کلّ در غیر از تعریف و تنکیر (إفراد و تثنیه و جمع و تذکیر و تأنیث) با متبوعش موافق می باشد، ولی در بدل های دیگر، موافقت در بقیّه ی موارد لازم نیست.[68]

در بدل نکره از معرفه اختلاف است: 1-رضی و کوفیّون: در صورتی جایز است که نکره (بدل) معنای جدیدی را إفاده کند.[69] (کوفیّون شرط کردند که نکره، موصوفه باشد).

2- سیّد علی خان: « در جواز آن، اتّحاد ألفاظ و موصوف بودن آن نکره، شرط نیست.»[70]

در جواب نظریّات در این فَرق- با اینکه دلیلی برای این نظریّات یافت نشد- می توان به کلام محقّق رضی اشاره نمود که به رجوع مباحث لفظی به مباحث معنوی دلالت دارد.  ایشان در ردّ این تفاوت می گوید: « نحویّون گفته اند: فرق دیگر، عدم وجوب توافق بدل و مُبدَل مِنه در تعریف و تنکیر می باشد؛ به خلاف عطف بیان و جواب آن این است که وقتی عطف بیان جزء بدل باشد، پس در عطف بیان نیز مخالفت مذکور جایز است.»[71]

پس وقتی در تفاوت های معنوی اثبات کردیم که میان عطف بیان وبدل، تفاوتی نمی باشد، در مباحث لفظی نیز می توان چنین ادّعایی نمود.

 

تفاوت چهارم : تابع و متبوع ضمیر

مشهور نحویّون می گویند : عطف بیان مانند نعت، نه ضمیر و نه تابع از ضمیر می آید، ولی بدل به شروطی می تواند هم ضمیر باشد و هم بدل از ضمیر آید.

امّا در شروطی که در بدل وجود دارد، اختلاف هایی پیدا شده است.

بحث در 4 مورد می باشد :

1-بدل إسم ظاهر از إسم ظاهر.                         2- بدل إسم ظاهر از ضمیر.

3- بدل ضمیر از إسم ظاهر.                             4- بدل ضمیر از ضمیر.

أ.در مورد بدل ظاهر از ظاهر، کسی یافت نشد که آن را جایز نداند.

سیوطی می گوید: « در همه ی أنواع بدل می توان ظاهر از إسم ظاهر بدل آید.»[72]

شیخ بهایی در «صمدیّه» گفته است: «لا یُبدل الظّاهر مِن المُضمر بدل الکلّ إلّا مِن الغائب.» اگر ظاهر بخواهد از ضمیر بدل کلّ آید، باید آن ضمیر، غائب باشد.

سیّد علی خان در شرح این مطلب گفته است:« لفظ (المضمر) می رساند که بدل ظاهر از ظاهر جایز است.»[73]

عطف بیان با بدل در این مورد مشترک می باشد و تفاوتی میان این دو وجود ندارد.

ب. در مورد بدل إسم ظاهر از ضمیر، 2 قول وجود دارد:

1-سیوطی: بدل إسم ظاهر از ضمیر شروطی دارد: 1- از ضمیر غائب: هر نوع بدلی

می تواند بیاید.2- از ضمیر حاضر (مخاطب و متکلّم): بدل کلّ می شود، البتّه به شرط این که بدل، إحاطه و شمول حکم برای مُبدل منه را برساند، مثل: «تَکونُ لَنَا عِیداً لِأوَّلِنَا وَ آخِرِنَا»[74]

بدل بعض و إشتمال هم جایز است؛ مثال بدل بعض:

« أوعَدَنِی بِالسِّجنِ وَ الأدَاهِم                      رِجلِی وَ رِجلِی شِئنَةُ المَنَاسِم»[75]

مثال اشتمال: « إنّکَ ابتهَاجَک إستَمَال »[76]

2- شیخ بهایی گفته است: «لایبدل الظّاهرمِن المُضمر بدل الکلّ إلّا مِن الغائب.»

سیّد علی خان در شرح آن 3 مطلب ذکر کرده است:1- دلیل این که نمی شود إسم ظاهر از ضمیر متکلّم و مخاطب بدل کلّ بیاید، این است که چون این دو ضمیر أعرف از إسم ظاهر هستند، پس اگر إسم ظاهر از آنها بدل آید، لازم می آید که مقصود حکم (بدل) دلالتش کمتر از غیر مقصود حکم (مُبدل مِنه) باشد؛ برخلاف ضمیر غائب که وضوح قابل توجّهی ندارد.[77]

2- لفظِ «بدل الکلّ» می رساند که بدل بعض و إشتمال از هر نوع ضمیری جایز است.[78]

3- کلام شیخ بهایی إشکال دارد؛ چون نحویّون بدل کلّ آمدن ظاهر از ضمیر حاضر (متکلّم و مخاطب) را به شرط رساندن إحاطه جایز  دانسته اند و من ندیده ام که کسی خلاف این را حکایت کند، حتّی أخفش، قید (إحاطه رساندن) را شرط نگذاشته و بدون هیچ قیدی جایز دانسته است و دلیل أخفش هم این شعر است:

    « بِکُم قُرَیشٍ کُفِینَا کُلَّ مُعضَلَةٍ                  وَ اُمّ نَهجِ الهُدی مَن کانَ ضِلِّیلاً »[79]

همان طور که بارها یاد آور شدیم، بحث اصلی در مورد بدل کلّ از کلّ می باشد و دلیل این که در مواردی که بدل کلّ می گیرند، عطف بیان را نمی توان لحاظ کرد، معلوم نیست، با اینکه ألفاظی که به عنوان بدل گرفتیم، بیان کننده ی متبوع می باشند.

ج. در مورد بدل ضمیر از إسم ظاهر نیز 2 قول وجود دارد:

1-مشهور نحویّون: جایز می باشد، مثل: «رأیتُ زیداً إیّاه»[80]

2-إبن مالک و إبن هشام: جایز نمی باشد؛ چون از عرب چنین مثالی شنیده نشده است.[81]

و مثال مورد إستشهاد نحویّون (أحببتُ زیداً إیّاه) اگر هم استعمال شود، به نظر إبن مالک تأکید است، نه بدل. ولی إبن هشام به کلام إبن مالک این گونه اشکال کرده که قوی (عَلَم) به وسیله ی ضعیف (ضمیر غائب) تأکید نمی شود.[82]

اشکالی که می توان به کلام مشهور وارد نمود، این است که در بدل کلّ نیز نوعی تبیین وجود دارد، در حالی که در أمثالِ (أحببتُ زیداً إیّاه) تبیینی وجود ندارد و ذکر ضمیر غائب پس از اسم ظاهر، فائده ای جز تأکید ندارد.  

اشکالی که می توان به إبن هشام نمود، این است که مگر تأکید می خواهد تبیین متبوعش را انجام دهد که باید از متبوعش واضح تر باشد.

د. بدل ضمیر از ضمیر: إبن مالک و إبن هشام آن را قبول ندارند و گفته اند: مثال هایی از قبیل (رأیتُهُ إیّاه)، تأکید لفظی هستند.[83]

این در مورد ضمائر غائب می باشد؛ امّا در مورد ضمائر حاضر، به کلام سیّد علی خان

می توان اشاره نمود. ایشان می فرماید: « مثال (قُمتَ أنتَ) به إجماع بصریّون و کوفیّون، تأکید می باشد، ولی در مثال «رأیتُکَ إیّاکَ» بصریّون قائل به بدلیّت و کوفیّون قائل به تأکید هستند.[84]

در تأئید أقوال بصریّون و کوفیّون، در مثال «رأیتُکَ إیّاکَ»، دو قول وجود دارد:

1-إبن مالک: قول کوفیّون نزد من از قول بصریّون صحیح تر است؛ چون ضمیر منصوب منفصل، نسبت به منصوب متّصل در «رأیتُکَ إیّاکَ» مثل مرفوع منفصل نسبت به مرفوع متّصل در (فَعلتَ أنتَ) می باشد. مرفوع که به إتّفاق همه ی علماء تأکید می باشد. پس باید منصوب هم تأکید باشد که دو متناسب در یک حکم جاری شوند.[85]

2- رضی شاطبی: قول درست، قول بصریّون می باشد؛ چون از عرب ثابت شده که از هر نوع ضمیری با هر إعرابی (رفع و جرّ و نصب) به وسیله ی مرفوع منفصل تأکید آورده

می شود، مثل: «جئتَ أنتَ ، رأیتُکَ أنتَ، مررتُ بِکَ أنتَ»، نه این که در إعراب مطابق باشند، در حالی که در«رأیتُکَ إیّاکَ» در إعراب مطابقند و «إیّاک» ضمیر مرفوعی نیست تا این که تأکید شود. و اگر اراده ی بدل کردیم، باید در اعراب، مطابق باشند، مثل: «جِئتَ أنتَ، رَأیتُکَ إیّاکَ ، مَرَرتُ بِه بِه» سیبویه هم این گونه نقل کرده است.[86]

 نقد قول رضی شاطبی: ابن هشام در حاشیه ی تسهیل گفته است: بنابر قاعده ی «یغتفر فی الثّوانی ما لا یغتفر فی الأوائل» در مثال (إنّک أنتَ) می توان بدل و تأکید گرفت، در حالی که (إنّ أنتَ) جایز نمی باشد و این مطلب مطابق با استعمال عرب است.[87] بنابر این، این دو کلام با هم تعارض می کنند و أصل بر این است که زمانی که دو قول با هم تعارض کردند، هر دو از حجّیّت می افتند.

نقد قول مشهور: چه فرقی میان (رَأیتُکَ إیّاکَ) و (فعلتَ أنتَ) می باشد که در مثال اوّل، بدل می گیریم، ولی در مثال دوم، تأکید می باشد. یعنی بنابر نظر مشهور، (إیّاک) در «رَأیتُکَ إیّاکَ» مقصود از نسبت می باشد، ولی (أنتَ) در «فعلتَ أنتَ» مقصود نیست. اگر قدری تأمّل کنیم، خواهیم فهمید که هیچ دلیلی بر این گفته وجود ندارد؛ بنابر این وقتی در بدلیّت، در چنین مثال هایی خدشه وارد می شود، دیگر چه دلیلی وجود دارد که در چنین مواردی میان عطف بیان و بدل تفاوتی قائل شویم.

نتیجه ی این رساله، این شد که عطف بیان، همان بدل کلّ از کلّ می باشد و دلایلی که برای تفاوت بین این دو ذکر شده، جز تکلّف ثمره ای ندارد. در این جا می توان به کلام محقق رضی تمسک نمود که می گوید: «أقول: وأنا إلى الآن لم یَظهر لی فَرقٌ جَلیٌّ بین بدل الکلّ مِن الکلّ و بین عطف البیان، بل لا أرى عطفَ البیان إلّا البدل، کما هو ظاهر کلام سیبویه، فإنّه لم یذکر عطفَ البیان، بل قال[88] : أمّا بدل المعرفة مِن النّکرة فنحو: مررتُ بِرَجلٍ عَبدِ الله، کأنّه قیل: بمن مَررتَ ؟ أو ظنّ أنّه یُقال له ذلک، فأبدل مَکانه ما هو أعرف مِنه و مثلُه قولُه تعالى: -وإنّکَ لَتَهدِی إلَى صِرَاطِ مُستَقِیمٍ ، صِرَاطِ اللهِ-[89] » من تا به حال، تفاوت آشکاری میان بدل کلّ و عطف بیان نیافتم، بلکه عطف بیان را همان بدل می دانم. این مطلب، از ظاهر کلام سیبوبه نیز برمی آید؛ زیرا او عطف بیان را جزء توابع ذکر ننموده است، بلکه گفته است: «مثال بدل معرفه از نکره، «مررتُ بِرَجلٍ عَبدِ الله» است که در این مثال، پس از ذکر«مررتُ بِرَجلٍ» گویا سؤال شده که به چه کسی مرور کردی ؟ پـس به جای این سؤال، کلمه ی واضح تر از (رَجل) آورده شده تا آن را تبیین کند و مثال قرآنی آن، آیه ی سوره ی «شوری» می باشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع تحقیق

 

1-قرآن کریم .

2-ابن سراج، الأصول فی النّحو، انتشارات مؤسّسة الرّسالة بیروت .

3-ابن عاشور محمّد بن طاهر، التّحریر و التّنویر .

4-ابن مالک، شرح تسهیل، انتشارات هجر .

5-أبو بشر سیبویه، الکتاب، انتشارات مکتب الخانجی قاهره .

6-أحمد بن فارس بن زکریّا، معجم مقاییس اللغة، مکتب الاعلام الإسلامیّ، 1404 ه ق .

7-أحمد بن محمّد شمنّی، حاشیة الشّمنّی علی مغنی اللّبیب، انتشارات محمّد أقدی مصطفی. 8-اندلسی، محمّد بن یوسف، البحر المحیط فی التّفسیر، دار الفکر بیروت، 1420 ه ق . 

9-أنصاری، جمال الدّین بن هشام، أوضح المسالک، انتشارات مکتبة العصریّة .

10- أنصاری، جمال الدّین بن هشام، مغنی اللّبیب عن کتب الأعاریب، انتشارات سیّد الشّهداء قم، 1378ه ش، چاپ سوم .

11- أنطاکی، المحیط، انتشارات دار الشّرق بیروت .

12- بدرالدّین محمّد ابن ناظم شرح ألفیّه، انتشارات ناصر خسرو تهران .

13- تفتارانی، مسعود، مطوّل، انتشارات دار إحیاء التّراث العربیّ بیروت، چاپ اوّل .

14- حجّت هاشمی خراسانی، أبومعین، فوائد الحجتیّة، انتشارات حاذق قم، 1386 ه ق، چاپ یازدهم .

15- حسینی تهرانی، سیّد هاشم، علوم العربیّة، انتشارات صاحب انتشارات المفید .

16- خراسانی، مصطفی، تعلیقة بر مغنی اللّبیب باب رابع، انتشارات مدین مشهد .

17- دعاس، إعراب القرآن الکریم، انتشارات دار المنیر و دار الفارابی دمشق، 1425 ه ق، چاپ اوّل .

18- درویش محیی الدّین إعراب القرآن و بیانه، انتشارات دار الإرشاد سوریه، 1415 ه ق، چاپ چهارم .

19- رضی استر آبادی شرح کافیۀ، انتشارات مؤسّسه ی صادق تهران، 1398 ه ق .

20- زجّاج، ابراهیم، إعراب القرآن، انتشارات دار الکتاب المصریّ و دار الکتب اللّبنانیّ، 1420 ه ق، چاپ چهارم .

21- زجّاجی، الجمل فی النّحو، انتشارات دار الأمل اردن .

22- زمخشری، محمود، الکشّاف عن حقائق غوامض التّنزیل، انتشارات دار الکتاب العربیّ بیروت،  1407 ه ق ، چاپ سوم .

23- زمخشری، محمود، مفصّل، انتشارات دار الحیل بیروت .

24- سیوطی، عبد الرّحمن، الأشباه و النّظائر، انتشارات دار الکتب العلمیّة بیروت .

25- سیوطی، عبد الرّحمن، شرح ألفیه، انتشارات دار الهجرة، 1429 ه ق، چاپ ششم .

26- سیوطی، عبد الرّحمن، همع الهوامع، انتشارات دارالکتب العلمیّة، 1418 ه ق، چاپ اوّل . 27- صبّان، حاشیة الصبّان علی شرح الأشمونی، انتشارات رضی و زاهدی .

28- طبرسی، فضل بن حسن، تفسیر جوامع الجامع، انتشارات دانشگاه تهران، 1377 ه ش، چاپ اوّل .

29- طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات ناصر خسرو تهران،  1372 ه ش، چاپ سوم .

30- عبّاس حسن، النّحو الوافی، انتشارات ناصر خسرو تهران، چاپ چهارم .

31- عبد الغنیّ الدّقر، معجم النحو، انتشارات محمّد هاشم مکتبی .

32- عبدالکریم محمّد الأسعد حاشیة العصریّة علی شرح شذور الذّهب، انتشارات دار السؤاف ریاض، 1416 ه ق، چاپ اوّل .

33- عکبری، عبدالله بن حسین، التّبیان فی إعراب القرآن، انتشارات بیت الافکار الدولیّة عمان و ریاض، چاپ اوّل .

34- علیّ بن یعیش، شرح مفصّل، انتشارات إدارة الطّباعة المنیریّة .

35- مدرّس أفغانی، محمّد علی، مکرّرات المدرّس، انتشارات أعلمی تهران، 1389ه ق، چاپ دوم .

36- مدنی، سیّد علی خان،حدائق النّدیّة، انتشارات مهر بیکران مشهد، 1388ش، چاپ سوم.

37- مظفّر، محمّد رضا، المنطق، انتشارات جامعة المدرّسین .

38- موسوی بهبهانی، سیّد علی، أساس النّحو ، انتشارات کتابخانه ی صدر ناصر خسرو .  

39- نحّاس، أبوجعفر أحمد بن محمّد، إعراب القرآن، انتشارات محمّد علی بیضون، دار الکتاب العلمیّة بیروت، 1421 ه ق ، چاپ اوّل .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 فهرست

مقدّمه    .......................................................................... 1

فصل 1: تعریف  .............................................................. 2

أقسام بدل....................................................................... 4

فصل 2: تفاوت های عطف بیان و بدل  ............................ 5

باب اوّل: تفاوت های معنوی ........................................... 5

تفاوت اول: مقصود از نسبت ............................................ 5

تفاوت دوم: در نیّت تکرار عامل ...................................... 8

تفاوت سوم: حلول تابع جای متبوع ................................ 13

تفاوت چهارم: أوضح بودن تابع ...................................... 18

باب دوم: تفاوت های لفظی ............................................ 22

تفاوت اوّل:جمله آمدن تابع و متبوع ................................ 22

تفاوت دوم: موافقت در تعریف و تنکیر ............................ 25

تفاوت سوم: تکرار لفظ اوّل ............................................. 29

تفاوت چهارم: تابع و متبوع ضمیر .................................... 30

منابع تحقیق  .................................................................. 38



[1] أوضح المسالک ج3ص 346 و حاشیه ی آن .ج

[2] حاشیة الصبّان ج 3 ص 126 .

[3] -اوضح المسالک ج 3 ص 400-401 .

[4] -شرح الفیه سیوطی ج 2 ص 173 .

[5] -شرح ألفیۀ سیوطی ج 2ص 170 – شرح کافیۀ رضی ج 2 ص 380 .

 

[6] - شرح ألفیۀ سیوطی (در پاورقی) ج2 ص 170 .

[7] - شرح ألفیۀ ابن ناظم ص 195.

[8] -المحیط ج2 ص 281 .

[9] - شرح کافیهٌ رضی ج2 ص 380 .

[10] - مکرّرات المدرّس ج 2 ص 172 .

[11] تاج الدین محمّد بن محمّد بن أحمد الإسفرائینی (متوفّی 684ق)

[12] - حدائق الندیّة ج 2 ص 148 .

[13] - سوره یس آیۀ 20 .

[14] - لسان العرب ج 9 ص 319 .

[15] - حدائق الندیّة ج2 ص 165-166 .

[16] - شرح تسهیل ج3 ص 329 .

[17] - مغنی اللّبیب ج 2 ص 597 .

[18] مغنی اللّبیب ج1 ص 49

[19] -الکتاب ج1 ص 150 .

[20] - شرح کافیۀ رضی ج 2 ص 383 .

[21] - مصطفی خراسانی تعلیقه برمغنی اللّبیب باب رابع ص 24 .

[22] - حدائق الندیّة ج 2 ص 164 .

[23]  مفصّل ص 121 .

[24] حاشیة الصبّان علی شرح الاشمونی ج3 ص 88 .

[25] - علوم العربیّة ج 2ص 661-660 .

[26] -مغنی اللّبیب ج2 ص 597 .

[27] - شرح ألفیۀ سیوطی ج2 ص 142 – معجم النّحو ص 243 - نحو الوافی ج 3 ص 554 .

[28] - مصطفی خراسانی تعلیقه بر مغنی اللّبیب باب رابع ص 23 .

[29] نحو الوافی ج3 ص548 .

[30]  مصطفی خراسانی تعلیقه برمغنی اللّبیب باب رابع ص 23 .

[31]  شرح الفیه سیوطی ج 2 ص 142 .

[32]  شرح کافیه رضی ج 2 ص 379 .

[33] همع الهوامع ج 3 ص 132 .

[34] حدائق الندیة  ج2 ص162 .

[35] مطّول و حاشیه ی آن ص 227 - حاشیة الحدائق الندیّة ج 2 ص 163 .

[36] ج1 ص 181

[37] معجم مقائیس اللغة جا ص 135

[38] مطّول ص 227-228 .

[39] المحیط ج 2 ص 260-295 .

[40] مغنی اللّبیب ج 2 ص 595-596 .

[41] سوره جاثیة: آیه 28

[42] -مغنی اللّبیب ج2 ص596 .

[43]  حاشیة الصبّان علی شرح الاشمونی ج3 ص 89 .

[44] ص 347

[45] ج 25 ص 383

[46] علق 16-15]

[47]  صافات : 180

[48] سید هاشم حسینی تهرانی ، علوم العربیّة  ج2 ص 660 .

[49] اعراب القرآن الکریم ج3 ص 119- اعراب القرآن و بیانه ج8 ص 334-اعراب القرآن (نحاس) ج 3 ص 301 .

[50] سوره جاثیة: آیه 28    

[51] حدائق الندیّة ج 2 ص 160 .

[52] سوره انبیاء: آیه 3

[53] سوره یس : آیات21-20

[54] حاشیة الصبّان ج 3 ص 89 .

[55] سوره انبیاء: آیه 3 .

[56] سوره یس : آیات21-20.

[57] علوم العربیة ج2 ص ص659 .

[58] سوره انبیاء : آیه 3 .

[59] ج 2 ص 280.

[60] ج6 ص 281.

[61] ج17 ص11.

[62] سوره یس آیات 21-20.

[63] ج8 ص 188.

[64] ج9 ص 57.

[65] سوره زخرف آیه ی 33.

[66] مغنی اللّبیب ج 2 ص 594 .

[67] فوائد حجّتیه ج 3 ص 178 .

[68] شرح کافیه رضی ج 2 ص 386 .

[69] همان ص 388 .

[70] حدائق الندیّة ج 2 ص 160 .

[71] شرح کافیه رضی ج 2 ص 383-384 .

[72] شرح ألفیه سیوطی ج 2 ص 173 .

[73] حدائق الندیة ج 2ص 157 .

[74] سوره مائده : آیه 114.

[75] لسان العرب ج3 ص 463.

[76] شرح ألفیه سیوطی ج 2 ص 174-173.

[77] حدائق الندیّة ج 2 ص 157 .

[78] همان .

[79] همان ص 158 .

[80] مغنی اللّبیب ج 2 ص 594 .

[81] مغنی اللّبیب ج2 ص 594- حدائق الندیة ج2 ص 158 .

[82] همان ص 159 .

[83] مغنی اللّبیب ج 2 ص 594- حدائق الندیة ج 2 ص 158 .

[84] همان ص 159-158 .

[85] شرح تسهیل ج 3 ص 332 .

[86] حدائق الندیّة ج 2 ص 159 .

[87] شرح ألفیه ی سیوطی ج2 ص144.

[88] الکتاب ج2 ص14.

[89] سوره شوری: آیات 52-53.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱