مـعـیـن الـحـق

 

اگر خدای متعال کمک کند سعی میکنم فقط معین الحق باشم و لاغیر.                                      

شبِ زنده - خاطراتی از تبلیغ محرم90

1 _ یکی از شبهای محرم وقتی برنامه منبرم تموم شد و خواستم از مسجد برم بیرون با قد کوتاه و و جثه ی ریزش جلو اومد و گفت : حاج آقا شبِ زنده که میگن امشبه؟

گفتم مگه شبِ زنده میخای چکار کنی؟

گفت : همون شبی که تا صبح میشینن تو مسجد و چایی میخورن و سینه میزنن و تعریف میکنن.

گفتم : نه امشب نیست.

اول فکر کرد باهاش شوخی میکنم. دوباره پرسید: اجازه اقا ،پس شب زنده چه شبی هست؟

گفتم : اون شب تو ماه رمضون هست. تازه باید تا صبح نماز و قران بخونی.

گفت : پس امشب چکار کنم؟ گفتم برو بخواب تا نماز صبح زود بیدار بشی.

* به جای عبارت شب زنده داری از عبارت شبِ زنده استفاده میکرد.

2 - چند روز مونده به تاسوعا حساب میکردن که برا ظهر تاسوعا و عاشورا چند کیلو برنج باید بپزن. عصر وقتی جلسه قرآنم تموم شد و از مسجد اومدم خونه دیدم دو تا خانوم و یه اقا تو اتاقم هستند. منم کنارشون نشستم و بعد از نیم ساعتی هم خدا حافظی کردند و رفتند. چند دقیقه بعد میزبانم وارد اتاق شد و گفت : اینا از اهل تسنن منطقه خنج هستند و برا سفره امام حسین علیه السلام دو تا گونی و برنج و چند تا حلب روغن اورده بودن.

  
نویسنده : معین الحـق ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ ها : عمومی