31 سال قبل

گه گاهی صدای تیری و بعدش حجله ای !! تازه انقلاب شده بود و تب انقلاب و جنگ همه رو گرفته بود. هوا رو به سرد شدن گذاشته بود و نسیم خنکی میوزید.

مش عنایت هنوز کنار خونه مون توپ پلاستیکی میفروخت و با همون چوب سی سانتی که سرش یه تیکه پارچه بسته بود خاکای روی کفشای پلاستیکی دم مغازه رو کنار میزد.

غلام عباس هنوز نمرده بود و بیسکوییت های نیم ریالی و لواشک و تیله میفروخت.

اوس نصرالله هنوز سبزی فروشی داشت و گهگاهی هم یه دیگ ماست خونگی کنار سبزی هاش میفروخت.


پسر مـَـش غلامحسین هنوز تو کوچه بدون محدودیت بازی میکرد و هنوز برا خودش کسی نشده بود.


هنوز سایه کبری خانم با اون چشای لوچش و اون دندون های طلاییش بالای سر مریم دخترش بود و مریم ستم کشش هم هنوز زن اون مرتیکه مافنگی  نشده بود.

عمو و دایی هم گهگاهی سری به جبهه میزدند و خودی نشون میدادند.

و مامان تازه یک سالی میشد که با بابا زندگی میکرد و . . . .

خلاصه دنیا و یا حداقل محله ما در آرامشی مثال زدنی بود.

حوالی ساعت 6 صبح بود که احساس کردم دیگه وقتشه!!!

همونطور که خودم و گولّه کرده بودم و می لولیدم لگدی رو بدون هدف نثار کردم. صدایی نیومد. یکی دیگه زدم و اینبار صدای خفه ای شنیدم که گفت : آی!!

یه چند دقیقه منتظر عکس العمل شدم ولی دیدم خبری نشد لذا یه لگد محکمتر دیگه زدم. اینبار صدای "آی" غلیظ تر شد. 

اولش در حُکم یه بازی بود برام ولی بعدش دیگه نمی تونستم منتظر بمونم. راه نفسم داشت بند میومد. چند تا لگد دیگه پیاپی زدم و کمی خودم و جابجا کردم.

اینبار با هر ضربه ای که میزدم یه ضربه آروم هم می خوردم. یادمه یه ساعتی به همین منوال گذشت. حسابی عصبی شده بودم و ضربه هام و محکم تر میزدم. . . 

تا اونجا که احساس کردم داخل یه بشگه دارم میچرخم!!! مادرم بابام و از خواب بیدار کرد و با نگاه های ملتمسانه و مضطربش فهموند که وقتشه و در حالی که داشت بلند میشد با بغض گفت : مثل اینکه وروجکت میخواد بیاد !! 

رسیدیم به بیمارستان. دکتر  هم اومد و میخواست به مادرم کمک کنه.

و من همچنان بخاطر کمبود اکسیژن به هر طرف لگد میزدم و مادر بیچاره ام فقط با گفتن ِ "آی" از خودش در مقابل این تنها پسر تُــخسش دفاع میکرد.

اول قرار بود طبیعی و عادی صلح برقرار بشه ولی ازونجا که وقتی همه چیز بر وفق مرادم باشه من گـُـمان میافتم و خلافش و عمل میکنم، در لحظات آخر پشیمون شدم و تصمیمم و عوض کردم. گفتم: نکنه اینجا آسایش بیشتری داشته باشم و جام بهتر باشه ؟! که بـــــــــــود !!!

تصمیم گرفتم نیام و به تاسی از ملت مظلوم فلسطین مقاومت کنم فقط مشکل این بود که سنگ نداشتم. با یه حرکت سوق الجیشی خودم و جابجا کردم و . . . .

مادرم دیگه ضجه هاش و جیغ هاش به هوا رفته بود و صورتش کاملا خیس شده بود. 

بابام دل تو دلش نبود و مرتب دعا میکرد. مادر بزرگم مدام داشت دعا میخوند و فوت میکرد که من به سلامت و زود تر بیام و دخترش هم بمونه. فکر کنم پدر بزرگم هم داشت با داییم صحبت میکرد ولی دقیقآ یادم نیست.

خاله کوچیکه که حسابی بغض کرده بود.

وقتی دکتره و تیم پزشکیش از پس ِ این بچه شرور بر نیومدن چاره ای جز این ندیدن که اونا هم از سلاح سرد استفاده کنن و خیلی سریع نیروهای واکنش سریع وارد عمل شدند.

من با اینکه دیگه نمی تونستم نفس بکشم ولی هنوز داشتم مقاومت می کردم. 

وقتی کار به خشونت و چاقو کشی و عربده کشی رسید اونقدر همه جا شلوغ شده بود و صدا میومد که دیگه چیزی نفهمیدم. یه لحظه سرم گیج رفت و دستام شل شد و سُـــــر خوردم . فقط وقتی به خودم اومدم و به ساعت نیگاه کردم دیدم ساعت ۹ صبحه.

بالاخره راس ساعت 10 صبح جمعه به سفارش عمه ام و به همت پدرم با سر به دنیا آمدم. 

وقتی به دنیا آمدم چنان از بدنیا آمدن خودم شگفت زده شدم که تا یک سال و نیم نمی تونستم صحبت کنم! با ورود من نه طاق کسرا شکست خورد و نه خورشید کسوف کرد و نه از آسمان چیزی بارید و من بدون هیـــــــــــچ تشریفاتی پا به دنیایی گذاشتم که در خوابی عمیق بود و داشت خواب ها برام میدید.

منم درست مثل همه وقتی اومدم با بُهت به اطرافم نیگاه میکردم و بعد از چند لحظه بدون هدف شروع به ونگ ونگ کردم.

وقتی اومدم مادرم بیهوش افتاده بود و از رها کردن من نفس های عمیق و آرومی میکشید و انگار دیگه خیالش راحت شده بود. بابام داشت اشکاش و پاک میکرد و بازم دعا میکرد براش درد سر نشم و زنای فامیلمون هم بیمارستان و گذاشته بودن رو سرشون بخاطر ورود یه نوه ی دیگه که از خوش ِ روزگار پسر هم شده بود. پرستاره عرق های دکتر رو پاک کرد و بهش خسته نباشید گفت. 

منو که تمام بدن و صورتم از مو پوشیده شده بود برای شستشو از مادرم جدا کردن و . . . 

و بدین ترتیب طفلی که از آل (۱) و سقط و استرس و . . . . جَسته بود خودش زنده، به عنوان آل ِ زندگی به دنیا اومد ولی . . . .

ولی همان روز اول که بدنیا اومد مُــرد اندر حسرت فهم ِ درست !!!!

ظهر که شد منو سپردن به مادرم که بهم شیر بده. منو در آغوشش کشید و بوسید و کمی فشار داد و من اولین لحظات زندگی خودم رو با شیره جان او شروع کردم.

من با هر دو دست کوچکم اونو گرفته بودم و  از اینکه در اغوشش هستم لذت میبردم  بی خبر از کار ِ دنیا . . . . .

آ آ آ آ ی که اگه مادرم میدونست این کودک غریبه ء خاموش ِ مومشکی اش و چندین ســـــــــال بعد به دیار غربت خواهد فرستاد و مدت های طولانی اونو نخواهد دید و . . . . آی یای آی یای آی !! 

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ. . . خ که اگه میدونستم ...

آخ که اگه میدونستم !! آخ که اگه میدونستم !!

ولی من ِ بی سحر ِ بی خبر ِ بی رمق از برای کار دنیا، اومدم.

پدرم قرآنی رو که از قبل تهیه کرده بود برداشت و درحاشیه یکی از صفحاتش نوشت : در تاریخ شانزدهم ... پسرم، و نور چشمم میوه ء باغ زندگیم، محمد به مبارکی و میمنت به دنیا آمد.

اگر این شعر حکیم عمر خیام رو مبنا قرار بدیم که میگه : اندیشه ء عمر بیش از شصت منه . . . . . . . . . دیگه این روزا باید بگم که : عمرم از نیمه گذشت و غلطک سان دَوَم - از سراشیبی کنون سوی عــــــــــــــــــدم ! 

توضیحات:

۱ - زنهای آبستن از « آل » میترسیدند. تصور جمعی در قدیم این بود که می پنداشتند آل جانور وحشتناکی است که دشمن زنهای آبستن و پابه ماهست. در بسیاری از مناطق ایران قدیم برای جنگیدن با این حیوانی که تا کنون دیده نشده بود کفش یا گیوه یا . . . را بر سر سیخ کباب زده به چفت در اتاق زن آبستن نصب می کردند و به باردار دعا می خواندند و سنگهای سبز و سفید و قرمز بسرش می بستند. با دیدن این زنبُل و زیمبل ها حیوان ملعون که معمولاً مخفی از انظار حمله میکرد میترسید و پیش نمی آمد. 

پ ن : امسال تولد من مصادف بود با میلاد پر سعادت امام سجاد علیه السلام ( به روایتی ) و همچنین مصادف بود با تولد دوست عزیزم آسید حسین به تاریخ قمری

پ ن : به رسم هر ساله بانوی خانه منو غافلگیر کردند و با همکاری خانواده ی خواهرشون جشن کوچولویی برام گرفتند که بعدا باید از خجالتشون در بیام.

با کمی اقتباس

/ 1 نظر / 26 بازدید
سمیه مظفری

سلام خسته نباشید خیلی خاطره جالبی بود