تاملی در تفاوت های بدل و عطف بیان

بسم الله الرّحمن الرّحیم

« تأمّلی در تفاوت های عطف بیان وبدل»

چکیده: بحث عطف بیان و بدل در میان مباحث نحوی، از بحث هایی است که نحویّون در این دو نوع تابع، اختلاف پیدا کرده و دو دسته شده اند: مشهور علماء، قائل به فرق معنوی و لفظی میان این دو می باشند و بعضی از علماء مانند سیبویه و رضی، عطف بیان را زیر مجموعه ی بدل دانسته اند. حال می خواهیم به تفصیل این نظریّات و فَرق های مذکور بپردازیم. فرق های لفظی و معنوی ادّعاء شده بین این دو، هشت فرق می باشد که در این رساله به توضیح آن می پردازیم و در پایان این مقاله، اثبات می شود که هیچ از یک فرق های ادّعا شده صحیح نمی باشد و نظر صحیح، این است که عطف بیان قسمی از بدل است.

کلید واژگان: بدل- عطف بیان- توابع- تفاوت های لفظی- تفاوت های معنوی.

 

مقدّمه

علم نحو، علم بسیار گسترده ای است که این گستردگی، به خاطر گستردگی موضوع آن

می باشد. مشهور نحویّون، موضوع این علم را، « کلمه » و « کلام » می دانند. یعنی نحو از أحوال ألفاظ از جهت إعراب و بناء بحث می کند. حال به خاطر این گستردگی، علماء نحو برای این که مباحث این علم، راحت تر در دسترس قرار گیرد، تقسیم بندی هایی

انجام داده اند. پس ابتدا باید معنای تقسیم و فائده ی آن را بدانیم. علمای منطق، تقسیم را این گونه تعریف کرده اند: تقسیم شیء، تجزیه ی آن به امور متباین می باشد و در مورد فوائد هم، از رسیدن به حدود و تعاریف، به عنوان مهمّ ترین فایده ی تقسیم بندی اشاره کرده اند و لازم به ذکر است که فائده ی آن در علوم و فنون، این می باشد که شخص بحث کننده در هر علمی، می تواند أحکام و مسائل آن علم را به هر بابی ملحق کند. تقسیمی نیکوست که فائده ای در نزد تقسیم کننده داشته باشد، به این گونه که أقسام در وجوه اختلاف و أحکام مقصود در محلّ تقسیم، چند بخش شده باشند؛ حال یکی از مباحثی که در علم نحو، تقسیم بندی شده است، مبحث توابع است که مشهور نحویّین، آن را 5 قسم می دانند که در محسوب نمودن عطف بیان، جزء توابع، اختلاف صورت گرفته است. بعضی از نحویّون آن را جزء بدل می دانند و بعضی این دو را دو قسم مستقلّ می شمارند که بعضی از مثال ها قابلیّت هر دو  را دارا می باشند. در نوشته ی حاضر، سعی شده است که به این مطلب و تحلیل وجوه إفتراق بین این دو نوع تابع پرداخته شود .

 

فصل اوّل : تعریف بدل و عطف بیان

در مورد عطف بیان و بدل، تعاریف مختلفی از طرف نحویّون ارائه شده است که در این جا فقط به جامع ترین تعریف در مورد آنها اشاره می شود؛ زیرا تعریف های دیگر نسبت به تعریف صحیح آنها، از قیود کمتری برخوردار است؛ نه اینکه تعاریف دیگر، تعاریفی مستقل از تعریف صحیح باشند.

تعریف عطف بیان: تابعی که در توضیح متبوع، مانند صفت است؛

قید (مانند صفت)، صفت را خارج می کند ؛ چون شبه شیء غیر آن شیء می باشد.

قید (توضیح متبوع)، بقیّه ی توابع را خارج می کند؛ چون اگر بقیّه ی توابع توضیح هم دهند، آن توضیح، مقصود نیست و مستقلّاّ به توضیح و تخصیص متبوع نمی پردازند، در حالی که بنابر قول مشهور، عطف بیان فقط برای توضیح و تخصیص است.[1]

دو فرق بین صفت و عطف بیان وجود دارد : 1- عطف بیان، خودِ متبوع را کشف می کند، ولی صفت معنای در متبوع یا در سبب متبوع را توضیح می دهد. به عنوان مثال، در« جاء أبو ترابٍ علیٌّ علیه السلام » لفظ (علیٌّ) مقصود اصلی بیان کردن این مطلب است که منظور از ابوتراب چه کسی می باشد؛ ولی در « جاءَ رجلٌ عالمٌ » لفظ (عالم)، ویژگی و خصوصیّتی را در موصوفش توضیح می دهد که البتّه لازمه ی آن، بیانِ خودِ موصوف نیز می باشد.

2- عطف بیان یا جامد و یا به منزله ی جامد است، ولی صفت، مشتقّ یا مؤوّل به مشتقّ می باشد.[2]

تعریف بدل : تابعی است که فقط آن، مقصود از حکم است و هیچ واسطه ای بین آن و متبوعش وجود ندارد. قید (فقط مقصود از حکم)، نعت و تأکید و عطف بیان را خارج می کند؛ چون اینها مکمّل مقصود حکم هستند. أمّا عطف نسق بر 3  قسم است: 1- تابع، مقصود حکم نیست. مثل: «جاء زیدٌ لا عمروٌ –  ما جاء زیدٌ بل عمروٌ - ما جاء زیدٌ لکن عمروٌ» در مثال اوّل، حکم، مجیء است که در عمرو وجود ندارد و در دو مثال آخر چون حکم سابق، نفی مجیء است، پس متبوع، به تنهایی مقصود است؛ چون ما بعد (بل) و (لکن) در کلام منفی، نقیض حکم ما قبل (بل) و (لکن) می باشد.2- تابع و متبوع با هم، مقصود حکم هستند، مانند معطوف به واو. 3- تابع به تنهایی مقصود است، نه متبوع و آن معطوف به (بل) در کلام مثبت است، مانند : «جاءَ زیدٌ بل عمروٌ» دو قسم اوّل با قیدِ (فقط مقصود از حکم) خارج می شوند و قسم سوم هم با قیدِ (بدون واسطه) خارج می شود.[3]

 

أقسام بدل

بدل نیز مانند توابع دیگر، اقسامی دارد که عبارتند از: 1- بدل کلّ از کلّ (مطابق)، مانند: زُرهُ خالداً. 2- بدل بعض از کلّ، مانند: قبِّلهُ یَداً. 3– بدل اشتمال، مانند: اعرِفهُ حَقََّهُ.4و5- بدل إضراب و بداء، مانند: خُذ نَبلاً مُدیً. 6- بدل غلط، مانند: جاء زیدٌ هندٌ.[4]

حال که با اقسام بدل به طور خلاصه آشنا شدیم، لازم است در این نوشته، به تفاوت عطف بیان و بدل کلّ از کلّ بپردازیم؛ زیرا همه ی نحویّون معتقدند که عطف بیان برای توضیح می آید و از بین أقسام بدل، فقط بدل کلّ از کلّ این قابلیّت را دارد که تبیین واقعی مُبدَل مِنه را انجام دهد، ولی در دیگر اقسام بدل، تبیین به این صورت که مقصود از متبوع، واضح نباشد و ما با ذکر تابع، این ابهام را رفع کنیم، ملاحظه نمی شود.

 

فصل دوم : تفاوت های عطف بیان و بدل

میان عطف بیان و بدل دو دسته تفاوت وجود دارد : 1- تفاوت معنوی. 2- تفاوت لفظی.

ابتدا از تفاوت های معنوی بحث می کنیم؛ چون غالب مباحث لفظی به مباحث معنوی رجوع دارند.

 

باب اوّل : تفاوت های معنوی

تفاوت اوّل : مقصود از نسبت

مشهور نحویّون می گویند : بدل، تابعی است که آن، مقصود اصلی از حکم است نه متبوعش؛

به خلاف عطف بیان که برای تبیین متبوعش می آید و چون بیان، فرع از وجود مبیَّن است، پس مقصود، همان مبیَّن (أصل) است و اینکه عطف بیان برای تبیین آمده است، دلیل

نمی شود که حکم، به سوی آن روی گرداند.[5]

أبوطالب در توضیح این مطلب می گوید: بدل، تابعی است که در هنگام ذکر شدن، مقصود لِذاته است و مُبدَل مِنه مانند بدل، مقصود نیست که این خود 3 نوع است:

1-أصلاً مقصود نیست که بدل غلط این گونه است.

2-مقصود هست، ولی بالذّات مقصود نیست که بدل کلّ و بعض و إشتمال از این قبیلند.

3-قبل از آمدن بدل ، مقصود لِذاته می باشد که بدل إضراب و بداء از این دسته اند.[6]

حال اگر بدل، مقصود از نسبت است، پس منظور از ذکر مُبدل منه چیست؟

برای جواب به این سؤال، می توان به کلام بدر الدّین محمّد معروف به (ابن ناظم) اشاره کرد که می گوید: به وسیله ی مُبدل منه برای إسناد حکم به بدل، مقدّمه چینی می شود تا حکم در ذهن مخاطب تثبیت شود.[7]

سؤال دیگری که به ذهن می آید، این است که اگر ما فقط بدل را مقصود از حکم بدانیم، اثر و ثمره ی آن در ترکیب نحوی چه می باشد؟ أنطاکی این گونه تبیین می کند که چون بدل، مقصود از حکم هست، امر طبیعی این است که بدل با خبر در تأنیث و تذکیر مطابقت کند که آن در زمانی است که مُبدل منه، مبتدا باشد؛ زیرا مقصود حقیقی به ابتدا، بدل است نه مبدل منه، مانند: « إنّ زیداًعینَه جمیلةٌ - إنّ هنداً رأسَها صغیرٌ »[8]

محقّق رضی به این تفاوت اشکال کرده و می گوید : ما مقصود از نسبت در أقسام بدل را فقط در بدل غلط قبول داریم، به خلاف سایر بدل ها که در آنها مُبدل مِنه، مقصود می باشد؛ چون مبدل منه در این نوع بدل ها، در ظاهر مقصود است و به ناچار باید در ذکر آن

فائده ای باشد. پس ادّعاء غیر مقصود بودن مُبدل منه، ادّعایی خلاف ظاهر است و موجب می شود کلام فصحاء - مخصوصاً خدا و رسولش صلّی الله علیه و آله- بیهوده گردد.[9]

بعضی از محقّقین در ردّ این قول گفته اند: علماء نحو از کلامشان این را اراده نکرده اند که مُبدل مِنه به هیچ وجه مقصود نیست؛ بلکه حاصل مرادشان، این است که در مثال (جاءنی أخوک زیدٌ)، اگر قصد إسناد به متبوع باشد و تابع را برای توضیح بیاوریم، آن تابع، عطف بیان می باشد، ولی اگر قصد إسناد به تابع باشد و متبوع را برای مقدّمه چینی و مبالغه ی در اسناد بیاوریم، در اینجا تابع، بدل است و در این هنگام توضیحی که به وسیله ی این مقدّمه چینی حاصل می شود، مقصود است، ولی نه مقصود اصلی؛ بلکه مقصود اصلی، إسناد به سوی مُسنَد إلیه واقعی (بدل) می باشد. بنابر این تفاوت بین عطف بیان و بدل واضح گردید.[10]

پس این دسته از محقّقین، مقصود بودنِ مُبدل منه را قبول دارند؛ یعنی می گویند: وقتی بدل، مقصود اصلی از نسبت شد، پس مُبدل منه برای مقدّمه چینی آمده است، همانطور که از ابن ناظم نقل کردیم. ولی باز هم این اشکال پیش می آید که نمی توان در همه ی اقسام بدل قائل شد که مُبدل مِنه برای مقدّمه چینی آمده است، مانند بدل غلط که اصلاً مُبدل مِنه مورد توجّه نبوده تا متکلّم بخواهد از آن استفاده ای ببرد. پس نظر صحیح، آن است که بین بدل غلط و أقسام دیگر بدل، تفصیل قائل شویم، به این صورت که در اقسام دیگر بدل، ذکر مبدل منه برای مقدّمه چینی است، به خلاف ذکر مُبدل مِنه در بدل غلط و حقّ، آن است که در این جهت میان بدل کلّ و عطف بیان تفاوتی نیست و هدف از ذکر مُبدل مِنه در هر دو مقدّمه چینی و زمینه سازی برای ذکر تابع است.  

  

تفاوت دوم : در نیّت تکرار عامل بودن

مشهور نحویّون گویند: در بدل، عامل در نیّت تکرار می باشد، به خلاف عطف بیان. مثلا ً در (مَررتُ بزیدٍ عمروٍ)، نیّت کرده ایم: (مررتُ بزیدٍ مررتُ بعمروٍ).

  سیّد علی خان می گوید: « قال: بعضُ المتأخّرین: « عَدُّ البَدل تابعاً ظاهرٌ علی القول بأنّ عاملَه عاملُ المُبدل مِنه و أمّا علی القول بأنّ عاملَه مقدَّرٌ مِن جنس عاملِ المُبدل مِنه فلا؛ إذ لایصدق علیه حقیقةً التّابعُ إصطلاحاً کما لایخفی. فینبغی أن یُحمل جَعلُه تابعاً علی المسامحة لِمکان الشّبه الصّوری و إلی هذا أشار شارح المصباح[11] حیث قال:« إنّ البدل لکونه مقصداً فی الکلام و مستقلّاً بنفسه، کأنّه لیسَ مِن التّوابع إلّا من جهة اللّفظ دونَ المعنی.»[12]  

بعضی از متأخّرین گفته اند: بنابر قول به اینکه عاملِ بدل، مقدّر و از جنس عاملِ مُبدل منه است، صحیح نیست که به بدل، تابع اصطلاحی گفته شود؛ پس سزاوار است به خاطر شباهتی که در صورت و لفظ با دیگر توابع دارد، از روی مسامحه، آن را تابع قرار دهیم.

شارحِ کتاب «مصباح» هم گفته است: گویا بدل از توابع نیست مگر از جهت لفظ، نه معنی؛ چون مقصود کلام (که در فرق اوّل گذشت) و مستقلّ بنفسه (إستقلال در عامل) است.

أعلم در شرح (جمل) برای در نیّت تکرار عامل بودن بدل 3 دلیل آورده است:

1- دلیل شرعی، مانند : (اتّبِعُوا المُرسَلینَ اتّبِعُوا مَن لا یَسئَلُکم)[13]

2- دلیل لغوی، مانند : « إذا ما ماتَ میتٌ مِن تمیم            وَ سَرَّکَ أن یعیش فَجِیء بِزادٍ             

                              بِخُبزٍ أو بِسَمنٍ أو بِقَمرٍ                 ........................................ [14] »

3- دلیل قیاسی، مانند: « یا أخانا زیدٌ » اگر عاملی در نیّت تکرار نگیریم، می بایست (زید) از لفظِ (أخانا) تبعیّت می کرد؛ پس باید گفته می شد: یا أخانا زیداً .[15]

در مورد دلیل شرعی که ارائه شد، دو نظریّه ی دیگر نیز وجود دارد:

1-جمله ی(اتّبِعُوا مَن) از جمله ی (اتّبِعُوا المُرسَلینَ) بدل آمده است.

2- جمله ی (اتّبِعُوا مَن) تأکید برای جمله ی (اتّبِعُو المُرسَلینَ) می باشد. بنابر این نمی توان آن را دلیل بر مطلوب گرفت.

إبن مالک هم برای در نیّت تکرار عامل بودن، دلیل شرعی می آورد؛ مانند: آیه ی 75 سوره أعراف (لِلّذینَ استُضعِفُوا لِمَن آمَنَ مِنهم)[16]

نقد: در این مثال ها، اگر هم بپذیریم که بدل مفرد از مفرد می باشند، عوامل در لفظ، تکرار شده اند و دلیلی وجود ندارد که در تقدیر هم بتوان عاملِ اینها را تکرار کنیم و باز هم اشکال مرحوم رضی و یکی از معاصرین (که خواهد آمد) باقی می ماند.

ابن هشام می گوید: ثمره ی این تفاوت در اینجا حاصل می شود که در أمثالِ (هندٌ قام زیدٌ أخوها)، نمی توان تابع را بدل گرفت و فقط باید آن را عطف بیان بگیریم؛ چون اگر بدل بگیریم، این مثال، این گونه در نیّت گرفته می شوند: (هندٌ قامَ زیدٌ قام أخوها)؛ پس گویا (أخوها) از جمله ای دیگر می باشد؛ پس جمله ی خبریّه (قام زیدٌ) از رابط مبتدا (هند) خالی می ماند.[17]

ابن هشام در آیه ی (إلّا ما أمَرتَنی بِه أن اعبُدُوا اللهَ) می گوید: « (هاء) در (به) که مبدل منه می باشد، چون حسّاً موجود می باشد، پس جمله ی صله عائد دارد.»[18] پس اشکال می کنیم که در اینجا هم می گوییم: (أخوها) حسّاً در جمله ی خبریّه ی (قام زیدٌ) موجود می باشد. پس وجهی برای تفاوت جمله ی خبریّه و صله وجود ندارد.

سیبویه می گوید:« وقتی از اسمی، اسم دیگری بدل آید، پس عامل همانطور که در مبدل منه عمل می کند، در بدل نیز عمل می کند. مانند: (رأیتُ قومَک أکثرَهم).» [19]  

از این کلام  فهمیده می شود که او قائل به در نیّت تکرار عامل بودن بدل نیست.

رضی هم در اشکال بر این فرق می گوید: اگر هم بپذیریم که چنین فرقی وجود دارد، حال از کجا بفهمیم که مخاطب، نیّت تکرار کرده است؟[20] یعنی اگرچه در مقام ثبوت، این فرق وجود داشته باشد، در مقام إثبات و تشخیص بدل از عطف بیان، کارائی ندارد.

یکی از علمای معاصر در ردّ این فرق می گوید: هیچ دلیلی برای این فرق نیست. چگونه نحویّون این قید را می آوردند و این تقدیر را قبول می کنند، در حالی که خودشان می گویند: (عدم التّقدیر أولی مِن التّقدیر) و همچنین چگونه عامل در بدل را غیر از عامل در مبدل منه می گیرند، به خلاف سایر توابع که عامل تابع و متبوع یکی می باشد، در حالیکه می گویند: ( إجراء الباب علی سَنَنٍ واحدٍ أولی مِن الإلحاق ببابٍ آخر. )[21] یعنی: چنانچه

همه ی انواع توابع را در یک طریق قرار دهیم و بگوئیم عامل در همه ی توابع، تکرار نمی شود، بهتر از این است که قائل شویم که در بعضی از توابع، عامل تکرار شده و در بعضی از توابع، تکرار نشده است.

نقد: اوّلاً: این دو اصل که مطرح شد، دلالت بر اولویّت می کند، نه صحّت یک طرف و عدم صحّت طرف دیگر. ثانیاً: همیشه اصولی که قرار داده می شود، اصولی اولیّه هستند و وقتی دلیلی داشته باشیم، از اصل، عدول می کنیم.

بنابر این وقتی مشاهده می کنیم که این نظریّه، جز تکلّف، ثمره ی دیگری ندارد، قول سیبویه و تابعین او، به واقع نزدیکتر است.

 

 

تفاوت سوم: حلول تابع جای متبوع

مشهور نحویّون می گویند: در بدل، مُبدل منه در حکم سقوط می باشد و می توان تابع  (بدل) را به جای آن محسوب نمود، به خلاف عطف بیان.

در این فرق، 2 نظریّه وجود دارد: 1- بعضی ها آن را همان فرق سابق (در نیّت تکرار عامل) می دانند. 2- بعضی آن را فَرق جداگانه می دانند که اینها 2 دسته اند : ألف- بعضی این را فَرق لفظی می دانند. ب- بعضی قائل به معنوی بودن این فَرق هستند؛ حال به ترتیب، این نظریّات را مورد بررسی قرار می دهیم. کسانی که آن را، همان فَرق قبلی می دانند،

عبارتند از: فارسی و زمخشری. فارسی در کتاب «إرتشاف» می گوید: « أنّ معنی قولهم: إنّ المُبدَل مِنه فی نیّة الطّرح، أنّه یقدّر له عاملٌ مِن جنس الأوّل یعمل به، لا لأنّ الأوّل مُطرَحٌ ألبتّة؛ لأنّ فی کلام العرب ما یبطل ذلک ک(زیدٌ ضربتُه إیّاه) فلو طُرح الضّمیر لم یبقَ ما یربط الجملة بالمبتدأ. »[22] منظور نحویّون از اینکه می گویند: (مُبدل مِنه در نیّت طرح است)، این است که برای بدل، عاملی از جنس عاملِ مُبدل منه مقدّر می گیریم و منظورشان این نیست که مُبدل منه در حکم سقوط است؛ چون در کلام عرب، مثال هایی داریم که این بحث را ردّ می کند، مانند: «زیدٌ ضربته إیّاه»، پس اگر ضمیر (مُبدل منه) سقوط کند و لحاظ نشود، رابط بین جمله ی خبریّه و مبتدا باقی نمی ماند. 2- صبّان از زمخشری نقل می کند که در کتاب مفصّل[23] گفته است: « مراد نحویّون از اینکه می گویند: (مُبدل منه در نیّت سقوط  می باشد.)   این است که بدل، مستقلّ است، نه مانند سائر توابع که متمِّم متبوعشان هستند و مرادشان لحاظ نکردن مُبدل منه نمی باشد؛ به خاطر مثالی که از فارسی گذشت.[24]

نقد: جای تعجّب است که زمخشری در جای دیگر در مثال (إلّا ما أمرتَنی به أن اعبدوا)، (أن اعبُدوا) را عطف بیان گرفته و بدل را ممتنع دانسته است و دلیل او هم این است که مُبدل منه در حکم سقوط است. بنابر این موصول (ما) بدون عائد باقی می ماند. [البتّه ابن هشام این را ردّ کرده و گفته است: چون عائد از جهت حسّی موجود است، پس بدل هم می شود.]

قائلین به لفظی بودن این تفاوت: یکی از علمای معاصر از یکی از کلام های ابن هشام فهمیده است که او این فَرق را، به حسب قواعد و إعراب (لفظی) می داند. به همین خاطر  در ردّ او گفته است: نیّت سقوط مُبدل مِنه فقط به حسب معنای مراد است. در حالی که

ابن هشام قائل به فرق لفظی بوده و گفته است: « لهذا إمتنع البدل و تعیّنَ البیان فی نحو:

« یا زید الحارث »؛ چون بدل، در نیّت حلول  به جای مُبدل مِنه است، در مثال مذکور بدل ممتنع است و فقط، عطف بیان صحیح می باشد. این اعتقاد ابن هشام با قاعده ی قطعی نزد علماء و حتّی نزد خود ابن هشام مبنیّ بر اینکه: (یُغتفر فی الثّوانی - أی التّوابع - ما لا یُغتفر فی الأوائل أی المتبوع) ناسازگاری دارد؛ چون مراد نحویّون از این قاعده، این است که می توان در هر موردی قواعد نحوی را در توابع تغییر داد. بنابراین شکّی نیست که در مثال هایی که ابن هشام ذکر کرده، علاوه بر عطف بیان، می توان بدل گرفت.[25]

مثال هایی که ابن هشام ذکر کرده است، عبارتند از:

1-تابع معرفه به (أل) و متبوع منادی باشد مثل: «یا زیدُ الحارث».

2-تابع، معرفه خالی از (أل) باشد و متبوع، مُضاف و مُضافٌ إلیه باشد که هر دو طرف إضافه، معرفه به (أل)  باشند، مثل : «أنا ابنُ التّارکِ البکریّ بشر».

3-  أمثال: (زیدٌ أفضلُ النّاس الرّجال و النَساء). [26]  

قبل از توضیح این مثال ها، لازم به ذکر است که این مثال ها را علماء دیگر هم ذکر

کرده اند[27]، ولی چون قول ابن هشام بیشتر مورد بحث قرار گرفته، ما هم روی همین قول بحث می کنیم.

مثال اوّل: چون بدل معرفه به (أل) می باشد، اگر در جای مُبدل مِنه قرار گیرد، بدل هم منادی می شود که این باطل است؛ چون معرفه به أل، با حرف نداء جمع نمی شود.

مثال دوم: در این مثال، (بِشر) از کلمه ی (البکریّ) بدل آمده است، پس اگر بدل در جای مُبدل منه قرار گیرد، لازم می آید که (التّارک) که معرفه به (أل) می باشد به (بشرٍ) که معرفه به غیر (أل) می باشد، إضافه ی لفظیّه شود که این بنابر قول علمای نحو به غیر از مبرّد باطل است.

مثال سوم: برای این مثال دو تقریب شده است: 1- دسوقی : فقط، عطف بیان می توانیم بگیریم؛ چون أفعل تفضیل بعضی از مضاف إلیه است و اگر بدل بگیریم، معنا اینگونه

می شود: زیدٌ أفضل النّساء، پس بدل نمی شود. 2- بعضی از علمای معاصر: بدل هم می توان گرفت؛ چون معطوف نمی تواند در جای معطوف إلیه حلول کند؛ چون همانطور که سیوطی گفته است: اگر حلول، شرط در صحّت عطف باشد، پس باید (رُبّ رجل و أخیه) صحیح نباشد؛ چون (رُبّ) بر معرفه داخل نمی شود؛ در حالی که جایز است. بنابراین معنا این گونه می شود: زیدٌ أفضل الرّجال و النّساء. «واو» هم برای جمع است، پس (زید) داخل در (الرّجال و النّساء) می شود.[28]

عبّاس حسن در نحو الوافی گفته است: قول به این فرق سخت گیری بدون فایده است؛ چون معنا بنابر بدلیّت و عطف بیان واضح و صحیح است و هیچ یک از دیگری بلیغ تر نیست. مخصوصاً که قاعده ی (یغتفرون فی الثّوانی ما لا یغتفرون فی الاوائل) می تواند در ردّ اینها صحیح باشد و این قاعده، مثال های فصیح زیادی دارد.[29]

قائلین به معنوی بودن این فَرق: یکی از علمای معاصر از کلام ابن هشام، فهمیده است که او این فرق را، فرق معنوی می داند. کلام ابن هشام این است که در آیه ی« إلّا ما أمرتَنی به أن اعبُدوا الله»، می توان (أن اعبدوا) را بدل از (هاء) در (به) گرفت؛ چون عائد از جهت حسّی موجود است»[30]؛زیرا عائد از صله در این آیه موجود است، ولی از جهت معنا مُبدل منه در حکم سقوط است.

سیبویه با مثال «زیدٌ رأیتُ غلامَه رجلاً صالحاً»، به این فَرق، خدشه وارد می کند. حکیم در حاشیه اش بر شرح ألفیه ی سیوطی از سیبویه نقل می کند که مُبدل مِنه همیشه در حکم سقوط نمی باشد؛ چون گاهی به مُبدل مِنه احتیاج می شود، مثل مثال مذکور، که اگر مبدل مِنه (غلامه) در حکم سقوط باشد، کلام صحیح نمی باشد؛ چون جمله ی خبریّه از رابط به مبتدا خالی می ماند.[31]

 پس ملاحظه می شود که بنا بر یک مثال، سیبویه کلّیّت و شمول این فَرق را ردّ می کند، ولی زمخشری و فارسی، أصل این فَرق را ردّ می کنند.

محقّق رضی هم طرح لفظی مُبدَل مِنه را قبول ندارد و فقط در بدل غلط، طرح معنوی مبدل منه را می پذیرد. دلیل او همان دلیلی است که از ابو علی فارسی نقل گردید.[32]

نظر صحیح در مور

/ 4 نظر / 274 بازدید
مرضیه

سلام.کامل و دقیق بود.تشکر و سپاس فراوان..[لبخند][گل][گل] خصوصا اینکه منابع ذکر شده بود..

سلام.مطالبتون خیلی خوب بود .مخصوصا که بااسناد آوردید خداقوت ویاحق

ریحانه

سلام.مطالبتون خیلی خوب بود .مخصوصا که بااسناد آوردید خداقوت ویاحق

ریحانه

سلام.مطالبتون خیلی خوب بود .مخصوصا که بااسناد آوردید خداقوت ویاحق