ما و پادشاهی عالم

قبلا که هنوز یارانه ای درکار نبود و نون ها ارزون بود، صبح زودساعت حدود 6 ناشتا نخورده از در خونه میزدیم بیرون و میرفتیم حرم برا مباحثه ، تا حدود هفت و نیم مباحثه میکردیم و بعد هم میرفتیم طرف موسسه که ساعت هشت سر کلاس باشیم. بعد کلاس هم یه نون سنگک و یه خورده پنیر با رفقا میخوردیم.

پارسال که ساختمون موسسمون عوض شد پنیر و نون سنگک هم از برنامه مون حذف شد و گهگاه رفقا از خونه که میومدن بین راه  یه نون بربری میخریدن و در وقت وقت استراحت بین دو کلاس ، با هم  میخوردیم، یه روز با خودم گفتم ببین : زندگی تو که یه تکه نون بربری به اندازه کف دست رو با رفقات با شور و نشاط و بی دغدغه میخوری هزار بارشرف داره به زندگی اون رییس و تاجری که روی مبل مخمل نشسته و نون بربریش رو تو لیوان شیر عسلش میزنه ولی با هزار تا دغدغه زندگی میکنه. واقعا همون یه کف دست نون بربری به پادشاهی عالم میارزه.

به قول بزرگی :

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمــر عـزیز بی بدل است

/ 1 نظر / 4 بازدید
سمانه

سلام خسته نباشید وبلاگ زیبا و جالبی بود. من از داستان های حکیمانه خوشم می آد مثل همین داستان ما و پادشاهی عالم شما.به نظر من متون ادبی و داستانهای حکیمانه میتونه وبلاگ شما رو زیباتر کنه. اگر براتون امکان داشته باشه که یه سیستم پرسش و پاسخ هم داشته باشید عالی میشه یعنی اعضا سوالاتی رو از شما بپرسن و شما به آنها پاسخ دهید و در صورت تمایل سوالاتشون رو نمایش بدید. یا اینکه یه تالار گفتگو به وبلاگ شما اضافه شود.