چشم نمی بیند ولی دل گواهی میدهد

بچه بودم، شاید 13 ساله، تیز پا وخرد قواره، با پسر عموم داوود رفتیم فوتبال، ظهر که برگشتیم خونه همه دور سفره نهار جمع بودیم که داوود به شوخی گفت : امروز تو زمین فوتبال دعوا شد، من گفتم شوخی میکنه، مادر به هر دوی ما مشکوک شد و منتظر قرائن و اطلاعات بیشتر بود، داوود هم م پیازداغش رو بیشتر کرد و گفت: تو دعوا یه سیلی هم به فلانی ( یعنی من) زدن، باز هم من گفتم شوخی میکنه. مادر چهار چشمی تو چشمام زل زد و بعد از مکثی گفت : الهی دستش بشکنه، جای چهار تا انگشتاش تو صورتت مونده.

در حالی که :

1- اصلا دعوایی نشده بود

2 - اصلا من سیلی نخورده بودم

3 - و اصلا جای انگشتی تو صورت من نبود.

/ 3 نظر / 6 بازدید
da

دل مادره دیگه.قربونش برم. خدا این داوود رو خفه نکنه با این شوخی هاش. تامل بر انگیز بود.مرسی

داوود

دست درد نکنه با این خاطره نوشتنت.بابا این همه خاطره خوب ...ولی خوشم اومد از حافظت.یادش بخیر.در ضمن وبلاگت عالیه.مبارک باشه.

فریبا آذربهرام

سلام تشکر از داستانهای جالبتون که علاوه بر سیر داستان دارای نکات آموزنده زیادی است و مخصوصا اینکه شاید قریب به اتفاق کسایی که تحصیل کرده باشند هم با بعضی از داستانها و اتفاقاتی که سر کلاس برای شما رخ داده باشه روبرو شده باشند . قسمتی که برای عزیز سفر کردمون نوشتین همه رو هم متاثر میکنه و هم به فکر فرو میبره و همه یاد مهربونی و صفاش میوفتند . فکر میکنم یکی از حسن های خوبی که وبلاگ شما داره یه ارتباط خانوادگی مجازی هم هست به قول معروف پیشرفت علم باعث یک نوع جدید از ارتباط توسط شما شده . چقدر خوب میشد میتونستیم خیلی از مسایلی که نمیشه رو در رو گفت و سوالهارا رو هم از همین طریق بپرسیم . و اما انتقادها : غلط املایی زیاد دارین . نثر داستانی تونو یکم بهتر کنید . روی علایم نگارش دقت بیشری داشته باشین ( ازنظر ادبی میگم ) . اون عکس شهید رو خیلی دوست داشتم و کاش میتونستم ازش پرینت بگیرم چون میدونم تاثیر عکس خیلی ملموس تر از نوشته و ... است . خیلی حرف زدم ولی به قول یه بزرگی : ما همواره به مردانی نیاز داریم که به چیزهایی بیندیشند که پیش از این کسی نیندیشیده ! و شما باعث افتخار همه فامیل هستین انشاالله همیشه موف