روزهای خداحافظی

اقا زاده ی 16 ساله ی یکی از دوستانم که هنوز موی صورتش در نیامده  ، به تازگی طلبه حوزه علمیه قم شده ،  هر وقت که به چهره ی معصومانه اش نگاه میکنم به یاد سالهای اول طلبگی خودم می افتم ، سالهایی که خانواده هنوز به دوری من عادت نکرده بودند.

 تا  چهار پنج سال بعد از طلبگی من بود که وقتی تعطیلات تابستان تمام میشد و میخواستم به قم برگردم موقع خداحافظی قطرات اشک در چشمان مرحوم مادر بزرگم حلقه میزد و با بغضی ترکیده ، یک عالمه سفارش و نصیحت میکرد ، بعد هم با همان قد خمیده بلند میشد چند قدمی بدرقه ام میکرد، دستانش را میبوسیدم و حالا نوبت من بود که دلم برایش تنگ شود و هر جور که میشود کاری کنم نفهمد من هم گلوگیر بغضی سنگین شدم ام. راستش را بخواهید حس میکردم باید از خودم استقامت نشان بدم تا شاید قوت قلبی برایشان باشد.

حالا این روزهای اول سال تحصیل، خیلی به یاد ان روزها هستم .  

/ 3 نظر / 10 بازدید
علیرضا

سلام بر شیخ بزرگوار و پسر عموی عزیز بسیار وبلاگ عالی دارین . بعد از مدتها بالاخره یه وبلاگ که به معنی واقعی وبلاگ باشه دیدیم. ضمنا یکی این که راجع به اون یه سال که اومدین پیش حاج آقا چیزی ننوشیتین یکی هم جواب اون سوال وجوب خواندن نمازهای پدر بر پسر رو لطفا در آینده در همین جا بدین لطفا موفق و موید باشین

داداشت

گريه نداره شادي روحش صلوات [رویا]

سمیه مظفری

سلام علیکم خسته نباشید وبلاگ خیلی خوبیه مطالب جالبی نوشته بودید مخصوصا شعری که درباره مادربزرگ مهربان گفته بودید . من هم یه همچین خاطراتی با مادرجون دارم , روز عروسیمون هیچوقت یادم نمیره که مادرجون سر سفره صبحانه یهو زد زیر گریه از اینکه دارم از این خونه و این شهر میرم واین صحنه همیشه در ذهنم ماند و هنوز که هنوز است وقتی یادش میفتم گریه ام می گیره مخصوصا که از اون لحظه فیلم هم دارم , حتی بعد از اون هروقت می خواستم به تهران برگردم وقتی برای خداحافظی می رفتم خونشون بغضم می گرفت و کلی سفارش و تاکید می کرد . همیشه بدرقه و سفارشاتش یادم هست , دلم برای اون صفا و مهربانیش تنگ شده . روحش شاد اما در مورد وبلاگتون , به نظر من اگه یه مشخصات و یه عکس از خودتون اول صفحه می ذاشتید بهتر بود و ما بین این خاطرات یه سری داستانهای کوتاه مذهبی قرار بدید خوبه . البته این نظر منه شما صاحب اختیارید ممنون